مکالمه تکراری من و بابام

ساعت 10 شب من میرم طبقه پایین تا یه چیزی بخورم ، معمولا اونا ساعت 7 یا 8 شام میخورند که من اصلا اون موقع میل ندارم.

در نتیجه پس از گشت و گذار در یخچال و یافتن چیزی به جهت خوردن میرم  جلوی تلوزیون  و کنار مامان بابا و

بابام اشاره به بشقابی که دسته من: این چیه؟

من : شام

بابام: حالا چه وقته شام خوردنه؟ 

من: خب حالا گشنمه

بابام : شب نباید دیر غذا بخوری چون بعدش زود میخوابی و واسه معدت ضرر داره.

من: من به این زودیا نمیخوابم.

بابام: میخوای چی کار کنی؟

من : درس بخونم.

بابام: شب چه موقع درس خوندنه ، بگیر بخواب صبح پاشو بخون. صبح زود بیدار بشی برا خودتم بهتره هم سرحال تری هم صبح موقع تقسیم رزقه.

من: من شبا میتونم درس بخونم

بابام: وا دکترا میگن صبح برای مطالعه بهتره.

من: خب اونا شرایط کلی رو میگن اما ویژگی های شخصی هر کس فرق داره.

بابام: بی خود کی گفته؟

من : روانشناسا!

بابام: روانشناسا که حالیشون نیست دکترا میفهمن .

منم تو این فاصله شام میخورم و سریع میرم که جیم بشم

شب بخیر

بابام : شب بخیر آفرین داری میری بخوابی ؟

من : نه

بابام : چرا؟

و باز مباحث بالا تکرار میشه.

این داستان ایام تحصیل بنده از دبیرستان تااا الانه

متفکر 

 

هیما یعنی وای به حالت اگه این چیزا یادت بره عصبانی  

/ 4 نظر / 3 بازدید
Aidén.H

=))!! عجب داستانی دارین شماها !! ["شماها" شامل شما و باباتون میشه!]

میلاد آرشام

ههههههههههه[خنده] کلا منم شبا راحت تر درس میخونم... ولی خونواده چیزی به من نمیگن![زبان] خیلیم دلت آب![زبان][نیشخند]

ما (من و گاهی بابا)

ولی اگه یادت بره بهتره ها !

ali comando

هه هه هه.خو باباست دیگه.شما به دل نگیر خانوم.