یادش بخیر

بچه که بودیم ، تو خیابون واسمون خوارکی نمیخریدند و اگه می خریدند اجازه نداشتیم بخوریم تا برسیم خونه. میگفتند یه وقت یه بچه میبینه و ندارن براش بخرن دلش میخواد، وقتی میدونستیم یه بچه ای پدر یا مادر نداره حواسمون بود از مادر پدرومون حرف نزنیم که دل اون هم بخواد 

کلا یادگرفته بودیم جلوی دیگران داشته ها و توانایی هامون رو نشون ندیم تا نکنه اونها بخوان و امکانش نباشه و دلشون بشکنه.

این روزا آدما برعکس شدن، اگه بدونن چیزی رو نداری، اگه بدونن با هر بار دیدن یا شنیدن چیزایی که نداری دلت میشکنه و عذاب میکشی اتفاقا بیشتر انرژی میگیرن که داشته هاشونو به رخ بکشند، 

چقدر تلخ شدیم ما آدم ها، چقدر راحت بیخیال شدیم نسبت به اشک دیگران ، چقدر لذت به رخ کشیدن این روزها شیرین تر شده .

ما تو بچگیمون زیاد بود روزایی که چیزی خواستیم و به خاطر تموم کسایی که شاید نداشتند و شاید با دیدن اون عروسک یا خوراکی دست ما دلشون میخواست و کسی نبود براشون بخره از قید همه چیز گذشتیم و حالا زیادند کسایی که درد تورو میدونند اما...

 

/ 3 نظر / 24 بازدید

پست جالبی بود

سمانه

دققققییییقا همی چی شده خودنمایی و ظاهرر بینی[کلافه][عصبانی]

سمانه

بعدم میگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو[خنثی] اونطرفشم میگه خواهی نشوی همرنگ..رسوای جماعت شو.. راستی هیما جون..با اجازه وبتو توو لینکدونیم ثبت کردم[ماچ]