یه روز معمولی!!!!!!!!!!!!

یه روز معمولی بود، قرار نبود اتفاق خاصی بیوفته ، فقط یه کار اداری ساده و بعدش دیدن جایی که خیلی دوست داشتم ببینمش.

اولین اتفاق تغییر روز مورد نظر بود، خب این زیاد مهم نبود اتفاقا بهتر هم شد .

با یه روز تاخیر و کلی شوق و ذوق بالاخره به اون اداره رفتیم( من و دوتا همکارام) از سخت گیریاشون شندیده بودم و برام عادی بود ، با آرامش منتظر بودم که خان های رستم تموم بشه که تموم شد و رفتیم داخل .

همه چیز نسبتا عادی بود، قرار بود از کار حرف بزنیم و پیش مدیر کل و چند تا از قسمتایی که مربوط به کارمون میشد بریم ، که مدیر کل تبدیل شد به معاون، معاون همشهری از آب دراومد، من و اون یکی همکارم تو اتاقش نرفتیم و فقط مسولمون رفت و اومد گفت میگه همتون بیاین همشهری هستین ازتون پذیرایی کنیم و از این جور حرفا.

رفتیم تو اتاق ،آشنا در اومد و احوال پرسی و از این جور صحبتا که یهو مسولمون گفت از علاقت بگو و هیچی دیگه منم با کلی امید زبون باز کردم و جناب آقای معاون هم کلا قهوه ایم کرد رفت.

خیلی شاکی بودم ، نه از خودم ، نه از مسولمون نه از مدیر کل.

روی حرفم فقط با خدا بود ، بابا  قرار بود شاد باشم ، جاهایی که دلم میخواسته ببینم رو ببینم ،تو فضایی که از پشت نرده ها بارها و بارها نگاش کردم و حسرت خوردم راه برم، کلی چیز جدید یاد بگیرم، به قول معروف دستم بیاد که این جا هم خبر خاصی نیست و کاملا عادیه، گوسفند وار راه بیوفتم و سوراخ وسنبه های اداره رو بگردم ، آدم جدید ببینم ، و هیچی دیگه فقط ببینم وببینم ولذت ببرم اما چی شد ؟ فقط شنیدم و شنیدم و کوفتم شد.

عضلات صورتم سنگین شده بود ، انگار چند تا وزنه ماهیچه های صورتم رو به طرف پایین میکشید، اشک توی چشمام نبود چون راستش ناامید نشده بودم ولی ضد حال بدی بود ، خیلی بد،

خاطرات بد خیلی از آدمای این کار میومد جلوی چشمام اینکه همشون روز اول با یه نه بزرگ روبه رو شده بودند، اینکه یارو با اون هیبتی که حالا ازش میبینیم روز اول که نه میشنوه با گریه میره پیش باباش و باباش بهش امید میده و حالا هم به جایی که میخواد رسیده ، اینکه یارو رو کلا میزنن تو ذوقشو میگن با این ویژگی هات نمیتونی و اونم میره و 6 ماه سخت تمرین میکنه و کلا همه چیز رو تغییر میده و میشه جزء بزرگای این کار و همه توضیحاتی که از ایرانی ها  خارجی ها در این زمینه میدونستم .

از شانس من برگه ورودمون سه نفره بود و با همون جمع باید برمیگشتم بیرون راستش تو اون ضد حال و اینکه حس میکردم همه چی تموم شد حداقل دلخوشیم این بود که یه ساعتی اون جا باشم و یه کم بگردم. طی یک عملیات انتحاری سریع زنگ زدم و دوستی که هنوز یه هفته از آشنایمون نگذشته بود رو یافتم و آویزونش شدم که ( جون مادرت نذار منو بیرون کنن) که اونم تلاششو کرد و من موندگار شدم و اون دوتا همکارمم کفری شدند ، رفتند.

با بدنی که هنوز می لرزید راه افتادم به طرف اتاق دوستم که تو اون حال من جلو چشمامم به زور میدیدم و اون اومد پیدام کرد ، از این جا به بعدش نسبتا خوب بود و کمی آروم بودم ، چشمم تو آینه به قیافه خودم افتاد و اینکه یه چیزی تو مایه های برج زهرمار شدم پس هرجور بود سعی کردم که لبخند بزنم . 

 هی بهش فکر میکردم  از یه طرف ولی  الان دارم به این فکر میکنم که خب پس بلاخره قدم اول و نه اول رو شنیدم، پس یکی از خان های رستم رد شد این خودش یعنی نعمت .

نمیدونم حکمت  خدا برام چی رو رقم زده اما مطمئنم که چیز بدی نیست پس راضیم به رضاش.

 یه نکته که تو این اداره اصلا انتظار نداشتم ببینم طرز پوشش کارمنداش بود، اّه ،  اینا دیگه کی بودند ، پاتو که میذاشتی توی اداره احساس میکردی دهه هفتاده ، خدایا اینا چقدر شلخته بودند .کلافه

 

صبح به عصر بدل شد و باز بارقه های امید و نسیم ذوق تو وجود من به جریان افتاد. کلاس با استادی که مدت ها بود منتظرش بودم

و ضد حال دوم: استاد جان تهران کار داشته بود و ورژن تقلبی خودش رو فرستاده بود.

ضد حال سه: این استاد محترم ( یعنی همون ورژن تقلبیه) نه تنها اطلاعی از دین و مذهب نداشت بلکه بویی از حیا هم نبرده بود. به جون کندن کلاس تموم شد این که تو اون جهنم چی گذشت اصلا مهم نیست خداروشکر که بدون مشکل جدی تموم شد.گریه

 

 

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
پرنیان

اگه بخوای به موفقیت برسی این اتفاقا هم نمک راه میشه. موفق باشی