نویسنده واقعی

زیاد شنیدیم که نویسنده ها همه کارشون با آدم عادی فرق داره،

 و من این روزا حس میکنم دارم یه نویسنده واقعی میشم:

تو خونه انگار خمپاره خورده و اثر ترکشاش شده  یه خونه پر از کاغذ،

لباسای کثیف صف کشیدند،

تو اتاق خودم که دیگه اصلا جا نیست،

خواب و خوراکم به هم ریخته،

ساعت 9 شب خوابم میاد ، 3 شب هوس نوشتن میکنم،

 نوشته هام راضیم نمیکنه و عشق عجیبی به مچاله کردن و دور انداختن کاغذ پیدا کردم،

 موضوعات تو مواقع حساس دورتادور ذهنمو میگیرن و من عین دیونه ها از بابت ایده های جدید لبخند میزنم ، درست وسط خیابون، 

ایده ها گاهی پر سروصدان و صدای ذهن منم بلند میشه و وای به حال کسی که کنارمه.

دلم برای ورزشای صبح و صدای صبحای رادیو جوان  تنگ شده، دلم برای دوستام ، تک زدنا، اس بازیا، خریدکردنا، اصفهان گشتنا ، پیاده روی از خواجو تا سی و سه پل و همه تفریحات قشنگ تنگه.

دلم برای بی خوابی کشیدنا، کتاب خوندنای توی رختخواب، این جا شب نیست  شنیدنای آخر شب خیلی تنگه، خیلی زود خسته شدم،

با هر لبخند جناب آقای ریس بزرگ از این نگرانم که از کار راضی نیست و فقط داره تحمل میکنه، 

نمیدونم بقیه چه حسی دارن ولی وقتی متنای خودمو به عنوان گوینده میخونم دلم میخواد سرمو بزنم به دیوار ، دلم میخواد برم به همشون بگم معذرت میخوام که مجبورید حس بدید به چرت و پرتای نوشته های من.

خدایا

کمکم کن شرمنده این جمع نشم. 

 

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
ریحان

سلام آخرش یه روز از دست تو دق میکنم زود اصلاح کن تا کسی ندیده : هوس به جای حوس ! - و خواجو به جای خاجو ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداااااااااااااااااااااااااااااااااا[کلافه]

برای با هم بودن

سلام ایشاالله که موفق میشی صبر داشته باش . صبر داشته باش! بابت حضورتون سپاس

نفیسه

سلام گلم .خوبی .من شاهد لحظه های سخت تو تو دفتر .به این که تو هر روز موفق تر میشی هم ایمان دارم.شاذ باشی .عزیزالهی.