اعتراف

 

من باختم 

انرژیمو ، شادی هامو ، آرزو های کوچیک و بزرگمو، سادگیمو ، صداقتمو، فکرمو ، انگیزمو

شاید به همه نگاه کودکانه ای داشتم، نگاه ساده یه دختر بچه ، بدون حساب فرق های بی نهایت آدم ها 

من اشتباه کردم ، من با آدم ها و همزمان اون ها بزرگ نشدم، من بی فکر بودن، آدم بزرگ بودن، بی رحم بودن،خودخواه بودن، قدرنشناس بودن رو یاد نگرفتم.

یادنگرفتم که تو دنیا فقط خودمو ببینم، یادنگرفتم که همیشه فقط باید به نفع خودم فکر کنم نه دیگران.

یادگرفته بودم همه برام با ارزش باشند، فقط خوبیاشونو ببینم

یادگرفته بودم آدم ها رو دوست داشته باشم از ته دل، به خاطر تک تک خوبی هایی که دارن و نه به خاطر نیازی که بهشون دارم .یادگرفته بودم نگرانی آدم ها برام مهم باشه ، یادگرفته بودم ...

 حالا هم راحت بچه فرض میشم ، خیلی راحت 

کاش خیلی حرف ها رو میشد زد، 

من فقط اعتماد کردم ...

 

 

 

یادآوری :18 مرداد ، ساعت 10 شب ، چقدر زود گذشت ، به یاد فاصله بین 24 بهمن 92  تا 13 آذر 93 و حالا ... اشک نویس

من هنوز همون آدمم ، همون دختر بچه ای که 

همون هیمای 8-9 ساله ای که برخلاف هم سن و سالاش دلش به لباس و عروسک و مهمونی رفتن و سروصدا خوش نبود ، همون هیمایی که تنها لحظه ای از مهمونی و جشن و هر کاری لذت میبرد که خودشم وسط ماجرا بود حتی اگه بزرگترین نقشش جمع کردن نمکدونا  و بشقابای مهمونی بود .

من باختم 

باختم

باختم 

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
m

[تایید][تایید][ناراحت]