محبت 2

قرار بود توی یک پست از دغدغه ای که این روزها بیشتر از قبل ذهنمو درگیر کرده بنویسم که خیلی طولانی شد و با این اوصاف عوض یک پست احتمالا چندین پست در این مورد خواهد بود اما هیچ اعتباری به آینده نیست بنا داشتم دیروز تکمیلش کنم که نشد ...

نتیجه به آینده هیچ اعتباری نیست از لحظه لحظه "حال" بهترین استفاده رو باید کرد .

و اما محبت :

در ادامه پست قبل :

در دور و بر ما اگه محبت رو همون طور که من میبینم ببینید محبت و علاقه خیلی کم هست اما اگر به طور معمول نگاه کنیم و همه خودخواهی ها و دیگر خواهی ها و نگرانی ها از پول و جایگاه و موقعیت رو هم به حساب علاقه قلبی بزاریم که همه میشند انساان های با محبتی که برای هم میمیرند.

بعد میرسیم به ابراز محبت.

میزان و شدت ابراز محبت کردن افراد خیلی با هم فرق داره بعضی ها اصلا بلد نیستند محبت رو ابراز کنند، بعضی ها این محبت رو با قربون صدقه رفتن نشون میدن، بعضی ها با کادو خریدن، بعضی ها با حمایت کردن و بعضی ها هم بر عکس با غر زدن .

این وسط زیادند آدم هایی که در دسته اول جاشون میدیم به این عنوان که بلد نیستند محبت رو ابراز کنند اما در اصل عده ی زیادی از آدم ها یاد گرفتند که درِ قلبشون رو کلا بسته نگه دارند این آدم ها حتی به حساب رفع نیاز های خودشون هم به کسی محبت نمیکنند و کسی رو برای خودشون نمیخواند ، خیلی سرد و بی عاطفه ، البته این ها هم درک میکنند که در این عالم نیاز دارند که هوای دیگران را داشته باشند اما حتی به این دلیل هم شخص دیگه ای غیر از خودشون براشون مهم نیست .

 

 

 

 

 

حوصله فلسفه چیدن ندارم ، اندازه چند تا پست بلند بالا مطلب برای گفتن دارم اما توان نوشتن ندارم .

خلاصش میکنم، محبت واقعی خیلی کمه، محبتی که به خاطر خود فرد باشه .


خاله روی تخت بیمارستان خوابیده ، معلوم نیست چند لحظه دیگه این دنیایی باشه یا اون دنیا 

اون وقت

شوهر خاله به فکر اینه که دارو هاشو از کجا باید بگیره چون حضرت آقا 24 ساله که مریضه و یک بار هم خودش نرفته داروهاشو بگیره، 

پسر خاله نگران اینه که پس فردا اگه مامانش نباشه کی به خونه برسه ، کی به باباش برسه ؟

خاله که هر کسی فکر میکنه با خواهرش بهترین دوست و سنگ صبور بوده به فکر اینه که بعد از این اگه خواهرش نباشه کی خرید خونش رو انجام بده ، با کی اینور اونور بره 

همه یاد دستپخت خاله میوفتند ، یخچال خالی شده همه یادشون افتاده که کی بود همه چیو میخرید و آماده میکرد ، برنجشون داره تموم میشه ، گوشتشون تموم شده ، سبزیجات و حبوبات پخته ی توی فریزر داره تموم میشه و هر بار با بیان ما که فلان چیز داره تموم میشه میگن اگه اون نباشه ما چی کار کنیم .

دلم میسوزه برای خالم ، مامان بودی یا کلفت ؟ زن بودی یا پرستار ؟ 

همسر بودی یا 

نمی دونم باید چی بگم .

شوهر خاله میگه اگه اون نباشه من نمیخوام دیگه زنده باشم ، پسر خاله میگه اگه مامان نباشه من چی کار کنم چطوری خونه رو اداره کنم؟

تو تمام این یک هفته یک بار یکیشون از محبت خاله حرفی نزد، یک بار یکیشون از خاطراتش با مامانش و همسرش حرفی نزد ، یک بار یکشونن از درد و رنجی که تمام این سال ها کشید ، از دردی که قبل از عمل میکشید و همه بهش بی توجه بودند و از دردی که این روزا با آمپولا و تست و آزمایشا میکشه و حتی دردی که لحظه تزریق اون آمپول مرگبار اشتباهی توسط اون پرستار احمق کشید حرفی نزد .

هیچ کس از درد خاله درد نمیکشه همه از جای خالیش درد میکشند ، هیچ کس به خاطر خود خاله غمگین نشده همه به خاطر نیاز خودشون و نقشی که خاله توی زندگیشون داشته و حالا ناگهان اون نقش خالی شده نگرانند.

از همه خواستیم دعا کنند برای سلامتی خاله

اما من موندم باید چی بگم ؟

باید بگم خاله تازه دلیل غمی که همیشه توی چشمات بود رو فهمیدم، تازه دلیل دردی که همیشه میکشیدی و بهونت چاقی بود رو فهمیدم،

تازه نه خیلی وقته اما الان به عمق بی معرفتی جنس مرد پی بردم،

نمیدونم برات باید چطوری دعا کنم ؟ منم به دیگران فکر کنم ؟ بگم خاله برگرد به خاطر صدرا ؟ به خاطر طه؟ به خاطر شوهرت؟ 

به خاطر خونه ای که جدید ساختید و هنوز یک سال نبود توش رفته بودید ؟

به خاطر کنکور طه؟ به خاطر زن گرفتن صدرا؟

به خاطر درد کلیه شوهرت؟

به خاطر اینکه کلیه پیوندی شوهرت پس نزنه؟

به خاطر خواهر نابینات که تو شهر غربت فقط تورو داره و حالا اگه تو نباشی کی هست هر هفته خچالشو پر کنه ؟ کی هست این ور اون ورش ببره؟

به خاطر ؟ به خاطر چی؟

واقعا خاله باید به خاطر چی برگرده ؟از چی این دنیا لذت برده؟

خاله آدم معمولی بود ، نماز و طاعتش در حد کفایت بود اما تو تمام این سال ها مهربون بود و به همه در حد توانش خوبی کرد، دوست و آشنا و خانواده شوهرش همه بی نهایت دوستش داشتند، میگن جهاد زن خوب شوهر داریشه ، حالا که چند روزی خونه شوهر خاله بودم تازه میفهمم خاله واقعا این سال ها جهاد میکرده با این اخلاق شوهر خاله و ... پس فکر نمیکنم جایگاه بدی توی اون دنیا داشته باشه ، به اضافه اینکه با درد کشیدن گناهای آدم پاک میشه خاله هم کم درد نکشیده .

دردناکه که اینو بگم اما خاله جون یا خوب ِ خوب شو و برگرد و بشو همون مامان فداکار صدرا و طه که نمیذاشت آب تو دل بچه ها و شوهرش تکون بخوره ، همون مامانی که مرد بود و مردونه خونه رو اداره میکرد، همون خاله هنرمند و خوش ذوق خوش سلیقه  و یا اگه دیگه تحمل این دنیا رو ندازی برو،

برو خاله این آدمایی که من میبینم یک روز هم مریض داری نمیکنند .

این آدم هایی که من میبنم 

لیاقت ندارند خاله.

این وسط چند نفر از دوریت میسوزند ، به خاطر خودت ، به یاد خاطراتند ، به خاطر خودت ، غذا از کلوشون پایین نمیره به خاطر خودت .

همون خواهر شوهری که از آبادان پاشده اومده تا کنارت باشه ، همون پدر شوهر که گفته تا عروسم برنگرده پا توی خونش نمیذارم .

آره خاله اینا دارند درد میکشند، اینارم برو تو خوابشون دیگه حله .

گریهگریهگریهگریهگریه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
شیما

از طوفان که درآمدی دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی؛ معنی طوفان همین است...