مرداد نامه

_ سه هفته عجیب گذشت ، دو هفته قرار بود به آرامش برسم که بدتر شد و خسته تر شدم ، یک هفته که قرار بود فعالیت داشته باشم  به آرامش گذشت و شکر خدا بعد از مدت ها حال روحم کمی بهتر شد.

 

_ باید توی موقعیت باشی تا بفهمی بقیه از دستت چی میکشن . گاهی حس میکنم بدجور نمیفهمم ، حس میکنم واقعا دارم طرف مقابلمو دق میدم اما تنها راه حلش فهمیدن و هر چی تلاش میکنم نمی فهمم ، توی اون دوهفته پر استرس با تمام وجودم درک کردم عذاب آور ترین اتفاق اینه که دچار یه آدم نفهم بشی حالا هر چی خودت بیشتر بفهمی نفهمی اون بیشتر به چشمت میاد.

ببینین دیگه چه وضعیه منی که خودم حس میکنم نمی فهمم گیر یه آدم نفهم تر از خودم افتادم.

در نتیجه یکی از بزرگترین نفرین ها این میتونه باشه که الهی یه آدم نفهم به تورت بخوره .

الهی بمیرم فکر کنم یه نفر هم این رئیس ما رو همین طوری نفرین کرده خنده که یهو من وارد مجموعه شدم.زبان

 

_ حسام این روزها مبهمه ، همه چی با هم قاطی شده  از معده من بگیییییر تا یه دعایی که هفته پیش از امام رضا خواستم و حالا انگار چپکی شنیده یا انگار فقط یه جمله اولشو شنیده و من رو بدجور توی منگنه گذاشته ، تا اتفاقات دفتر و اینکه دیگه رکورد زدم تو ناراحت کردن ادما .

 

_ و من همچنان منتظر یه فرصتم تا دوستی های دیرینه رو زنده کنیم و به شدت دلتنگ ریحان و هاجرم ، من نمی دونم من نمیتونم زمانمو مدیریت کنم یا واقعا کار زیاده به هر حال 

دلم تنگ شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه برای همه خواهرانه های منو ریحان و هاجر .

فقط یک ساعت راه تا اصفهان و نیم ساعت تا خونه ریحان و هاجر  اما من و حسرت شیش ماه دلتنگی آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 _ مشهد التیام خیلی خوبی بود چند روز در دامان امام هشتم ،همراه با تنهایی و آرامش . خدا بهترین اتفاقات رو نصیب باعث و بانیش بکنه.

_ میگن هیچ وقت برای یادگرفتن دیر نیست ، اما من میبنم که زمان یادگیری خیلی چیزا دیگه برام گذشته ، الان موقع استفاده از دانسته هامه ولی من توی خیلی از اطلاعات اولیه ضعیفم ، نه از گفتن اینکه نمیدونم و نمیقهمم ابایی دارم و نه از تفکر و شاید تمسخر آدم ها .

اما گاهی ایمان میارم به اینکه فکر آدمها در موردم خیلی بیشتر از واقعیت وجودی منه .

فکرها انتظارات رو میسازه و همین انتظارات هست که وقتی درست نمیتونم بفهمم و براوردش کنم داغونم میکنه .

 

_ وسط همه مشغولیت های ذهنم یه چیزی خیلی بیشتر اذیتم میکنه که تا الان هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم اونم تن صدام هست .

سال ها سکوت ، و همیشه کم جرات بودنم برای حرف زدن باعث شد هیچ وقت ندونم تن صدام چطوریه و حالا این روزها که مدام قدرت و جرات حرف زدنم بیشتر میشه تازه پی بردم که خیلی وقتا صدایی که به نظر خودم معمولیه از نظر بقیه داد و دعوا محسوب میشه .

هنوز هم نمی دونم کی این طور میشه و چطوری باید کنترلش کنم فقط مدام عذرخواهی میکنم گرچه میبینم که تاثیری نداره .

ای کاش میشد وسط همه بحث ها به همه بگی بهت اجازه بدن تا افکارت رو بنویسی و یه کاغذ بهشون بدی و نطر بخوای شاید این طوری کمتر باعث رنجش آدمها میشدم شاید این طوری خیلی بهتر میتونستم نگرانی هامو بیان کنم.

 یکی از اولین چیزایی که توی مجموعه دیدم دعوا بود ، خیلی ناراحت شدم ، با خودم عهد کرده بودم نه هیچ وقت تحت هیچ شرایطی سر رئیس داد بزنم نه اجازه بدم که کسی این کار رو بکنه .

اما حالا دارم میبینم که چند بار این کار رو کردم بدون اینکه بخوام و بفهمم .

کاش همه چیز مثل روزای اول بود.

/ 0 نظر / 23 بازدید