امید

امید

ای بزرگ ترین نعمت خدا

زندگی بدون وجودت صبح را به شام رساندن و شام را به طلوع رساندن است

بدون حسی و لبخندی و تغییری

بودنت نشانه لطف اوست و نبودنت نشانه دوری از او

پس خوشحالم که امید در من هنوز زنده است

خوشحالم که هر روز را به انتظار لحظه های خوب تر میگذارنم ، پس زنده ام به عشق ، و با نظر او

 

 

 

 

 

این روزها باز هم روزنه ها باز تر شده اند ، امید به کاری که دنیایی ایست اما با عنایتت میتواند معنوی شود،

امید به چیزی که با نظرت لحظه به لحظه در درونم شدید تر میشود، حسی که هر بار از رسیدن به آن ناامید میشوم سفیری باز در مسیرم قرار میگیرد، امیدی میدهد و من خوب میدانم کار توست فقط کار تو.

این تو بودی که نشانم دادی آرزو میتواند تنها آرزو نباشد ، میتواند سال ها بعد به عنوان لحظه های شروع در دفتر خاطراتم مرور شود،

این تو بودی که هر بار مسیرم را طوری کج کردی که به جاده امید برگردم

بار اول را خوب یادم هست ، در اوج ناامیدی جمله هایی در درونم انقلاب به پا کرد، از منی با دست و پای بسته با بند های حرف ها و حدیث ها و ناامیدی ها و تنهایی ها و تحقیر ها و ناتوانی ها روحی تازه ساخت.

و بعد من بودم و دوسال جنگ برای یک قدم نزدیکی تا آرزوی دیرینم، با وجودی سرشار از ناامیدی

و اولین سفیر برای تحکیم پایه های امید در دل لرزانم درست روز میلاد مادر دوعالم، باید به فال نیک میگرفتم، مگر میشد از کنارش با ناامیدی گذشت.

دومین سفیر امسال درست در اوج ناامیدی از فضایی وهم ناک به اسم دانشگاه

و این بار همین چند روز پیش سومین راهنما که یادم داد بارقه های امید را با چشم های بی فروغ من هم میشود نظاره کرد. یادم داد چطور میتوان خاک را با افلاک جمع زد ، یادم داد میتوان به آرزویی دست یافت با مسیری سخت، میتوان خدایی شد ، خدایی بود  خدایی ماند در تمام شغل ها، خوب میگفت از سختی ها و درد ها، اما من بیشتر از تمام گفته هایش از نگفته هایش درس میگرفتم، از همان لحظه که نمیدانستم او شغلی دارد که آرزوی من است اما تمام حرف ها و رفتارش پتک خجالت بر سرم میکوبید، وجود تک بعدی من ، تبل تو خالی من ، دست های خالی من در مقابل صفای وجود او و همه آن ها که به حساب سال و ماه نه اما به حساب روح  سال ها و سال ها از من بزرگ ترند.

 

این روزها با طلوع هر روزه خورشید، امید  همزمان با نفوذ نور در کالبد هستی  آرام  در دلم وارد میشود و به قلبم آرامش هدیه میکند ، دست هایم را از لرزیدن نگاه میدارد و چشم هایم را به جلو هدایت میکند.

بار دیگر من ، توسل ، تمرین و امید.

 

 

و

هر چه که تو بخواهی .

/ 5 نظر / 2 بازدید
منتظر

یا نور سلام هیمای مهربانی ها خوشحالم که خوبی و خوشحال از حضور و نظرات لطف زیادت هم ممنونم خوشحالم با کسی آشنا شدم که صبر و پشتکار رو هم در مقابلش به سجده افتادن ... مطمئنم موفق می شی قول بده رفتی اون بالا بالا ها ما رو یادت نره ... یا علی ع

مامانی رایان کوچولو

سلام هیما جان. خوبی عزیزم؟ خیلی مطلب قشنگی بود واقعا . واست آرزوی موفقیت میکنم دوست من. امیدت همیشه به خدا باشه

هستی

سلام عزیزم قربون روح بزرگت که اینقدر نور خدایی داره مطمئن باش همیشه خدا هست و وجودش را میشه کنار خودمون حس کنیم

هستی

عزیز دلم توی ارشیو اذر ماه هست خاطرات گذشته من

منتظر

یا نور سلام هیمای مهربانی ها ممنون از اینکه تو گلزار یادم کردی یکی از دوستام داره میره کربلا منم بد جوری هوایی شدم خیلی دلم گرفته بود نمیدونم چرا بعد از صحبت با تو باز شد واقعا ممنونتم التماس دعا برای همیشه یا علی ع