قالب وبلاگ

دلبرگ های روزانه من
 
نويسندگان

با نهایت نا امیدی به دوستم میگم، دعا کن بتونم بنویسم و این پایان نامه زودتر تموم شه.

یهو یه نگاه بهم میکنه و میگه : «چرا خودتو باختی؟! خانم فلانی که استاد مهربونیه، بابا تو برای آقای فلانی به این سخت گیری مطلب نوشتی و همش چاپ شد، اون وقت از این میترسی؟) 

راست می گفت ، تازه یادم افتاد.

درنتیجه قانع شدم.لبخند و سرعت نگارشم شدیدا زیاد شد.

 

[ یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

زرشک یعنی وقتی وسط نوشتن پایان نامه خسته بشی و حس کنی موضوع رو گم کردی، بعد به خودت بگی چشمامو میبندم و انقدر تایپ میکنم تا حس کنم تمام اطلاعات ذهنیم روی صفحه اومده ، بعد نگاه میکنم، 
و وقتی به حساب خودت اطلاعات کلی از موضوع رو روی صفحه پیاده کردی سرت رو بالا میاری تا ببینی چی کم داره و با این صحنه مواجه بشی

hkjds;asfnnvdfnfdmpnindtdhrbwyxbnljmbfdk

;lvjundp[]anxh

zlhfkc;sdunjeyncolsgfmnvmnkqrdtcbomnfdnn 

البته اطلاعات بیشتری تایپ کرده بودما، برای اینکه کسی باهاش آشنا نشه  فقط دو خطشو آوردمگریه

خب الان لازمه بقیه ی اطلاعات ذهنیم رو هم اینجا بیارم یا کافی بود؟!زبان

البته زرشک های دیگه ای هم وجود داره : مثلا اینکه کلی بشینی فکر کنی ، چه روزی برای دفاع مناسب تره که یه سری نتونند بیاند بعد بشنوی اون یه سری تصمیم گرفتند اگه سنگ هم از اسمون میاد، روز دفاعت بیاند.

نگراننگراننگران

[ جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

در سوره الرحمن آیه 60 میگه:

«هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان»

(«احسان» دو معنا دارد: یکى کار نیک و دیگرى نیکى به دیگران. مراد از احسان اول در آیه، کار نیک و مراد از احسان دوم، نیکى به غیر است.
امام صادق ‏علیه السلام فرمود: جمله «هل جزاء الاحسان...» در باره کافر و مؤمن جارى است و هر کس براى دیگرى کار نیکى انجام دهد، بر او لازم است جبران کند.

 1- در برابر نیکى دیگران، ما نیز نیکى کنیم.

(آیا در برابر این همه نیکی خداوند به انسان، جز نیکوکارى بنده سزاوار است؟) 


 2- فقط به ارزشها بیاندیشیم نه افراد، جنسیّت، نژاد، سنّ، منطقه و قبیله. 
 3- پاداش خوبی و نیکی به هر نوع، به هر مقدار، در هر زمان و مکان و نسبت به هر شخصى باید نیکی باشد. «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»

 
 4- یکى از فلسفه‏ هاى قیامت، اجراى عدل و جزاى نیکی هاست. «هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان» 
 5 - پاداش نیک خداوند به نیکى‏هاى ما، نعمت است. «فباىّ آلاء ربّکما تکذّبان»)

(تفسیر نور)

این روزها این جمله زیاد برام تداعی میشه.

جمله سوالی مطرح شده با استفاده از کلمه (هل) یعنی آیا جوای خوبی غیر از خوبی کردنه؟!

 

ظاهرا آدمای الان توی کارها و رفتارشون این (هل اول جمله ) رو حساب نمی کنند.

در نتیجه معنیش میشه: جواب خوبی غیر از خوبی کردنه.

و جالب اینه اون شخصی که اول خوبی میکنه، نه ادعایی کرده، نه قولی داده. کاملا از سرخیرخواهی و محبت خوبی کرده و کمک کرده.

یا موقعیتش پیش اومده و دیده دیگری نیاز به کمک داره یا اون شخص ازش درخواست کمک کرده.

و طرف مقابل بعد از تشکر گفته (حتما جبران می کنم) 

من هیچ وقت از این جمله ی بعد از کمک (جبران میکنم) خوشم نمی اومد، و معتقد بودم کمک باید از ته دل باشه، اینکه اون شخص چون حالا من یا دیگری بهش کمکی کردیم خودشو ملزم بدونه که اونم یه جا کمک کنه دیگه ارزشی نداره، کمک باید از روی اخلاص باشه و از ته دل، به خاطر نیاز طرف مقابل نه به خاطر وظیفه و تلافی. قبل از بیان شخص و اظهار نیازش. نه وقتی درخواست کمک کرد و به اندازه کافی مستاصل شده.

البته اینا همه قبل از خوندن این آیه و تفسیرش بود.

همیشه، هر جا، هر موقعیتی بوده سعی کردم نهایت کمکی که میتونم رو به آدما بکنم، و در مقابل تا میتونم از هیچ کس کمک نگیرم، کارم رو خودم انجام بدم یا اگه نیاز به کمک بود به جای اطرافیان و دوستان، دنبال افرادی بگردم که این کمک یا خدمات به عنوان شغل باشه براشون، بدون حرف و سخنی و بدون ایجاد حس شرمندگی برای من و حس جبران برای اون ها اون خدمات رو انجام بدند و برند.

این آیه باعث شد کمی انتظار پیدا کنم، چون دستور خدا اینه، پس حتما آدما هم حواسشون هست!

بازم اصولا سعی کردم من نفر دوم باشم، یعنی هیچ وقت به آدمی که کاری رو براش انجام ندادم یا موقعیتش پیش نیومده اصطلاحا (رونندازم). درخواست کمکم رو پیش کسی ببرم که وقتی نیاز داشته کمکش کردم. که خودش چندین بار گفته انشالله جبران میکنم، حتما جبران میکنم، زشته این همه خوبی رو جبران نکنم، هرچقدر جبران کنم کمه و ...

اما 

چیزی که همیشه دیدم عکس این موضوع بوده.

و این روزها خیلی بیشتر از همیشه.

این روزها که این پایان نامه نحسِ پردردسرِ بی پایانِ پرمصیبت امانم رو بریده، فکرم رو مختل کرده، اعصابم رو به هم ریخته، حتی میزان درک منطقیم رو پایین آورده، کلمات در کسری از ثانیه از ذهنم می رند، جواب های ساده و منطقی به ذهنم نمی رسند، هر مشکل کوچیک و بی اهمیتی برام یه غول شده و اشکم رو درمیاره.

این روزها دقیقا همون ایام جبران میکنم دیگرانه، 

اما

باز یادگرفتم، این روزها بیشتر از همیشه یادگرفتم و معتقد شدم به هیچ کس نباید رو انداخت، از هیچ کس نباید کمک خواست، جبران که هیچ، آدمای این روزگار کمک کردن به خودشون رو وظیفه ی دیگران می دونند و در مقابل تا خرشون از پل جست کلا اون آدم رو فراموش می کنند.

 

البته همچنان معتقدم باید کمک کنم ، اما دیگه نه تا جایی که میتونم، نه قبل از اینکه اون فرد ازم بخواد، نه اینکه پیگیر باشم و سعی کنم بدونم کی کمک میخواد...

میگند : خوبی که از حد گذشت نادان خیال بد کند...

این روزا دیگه برای آدما فرقی نداره خوبی از حد بگذره یا نه.

 

نادان و دانا خوبی کردن رو وظیفه ی دیگران میدونند و وظیفه ی خودشون رو هم فقط داشتن یه زبون دراز.

 

نتیجه: دیگه نمیذارم در مقابل کمکی که به دیگران میکنم این جمله رو به زبون بیارند. میدونم نمیشه اما دلم میخواد در جوابشون بگم:

جبران نخواستم، آدم باش مزد دستم رو با برخورد بد نده، جبران کردن پیشکش.

 

با ربط:

1: فامیل جزء بی چشم و رو ترین افراد هستند.

2: دوستان نزدیک همیشه موقع نیازت نیستند!

3: دوستان دور و اون ها که روی کمکشون حساب نمی کردی همیشه با روی باز ازت استقبال می کنند.

4: وقتی کسی گفت جبران میکنم دیگه هیچ وقت ازش کمک نخواه، دقیقا منظورش این بوده که : ( به غلط کردم می ندازمت)

5: مامان بزرگم خدابیامرز میگفت: (ننه مردم این روزا درِ خیر رو بستند) و در جواب معنیش میگفت: یعنی کاری میکنند که از کار خیری که انجام دادی پشیمون بشی و دیگه برای دیگرانی که نیاز به کمک دارند کاری نکنی) چقدر قشنگ می گفت خدا بیامرز.

 

6: مردها که کلا آدم نیستند. ( این رو وقتی از دار دنیا فقط یه برادر داشته باشی اون رو هم هیچ وقت  کنارت نداشته باشی میفهمی)ناراحت 

 

 

 

 

 


[ جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

عجیب دلم هوایی کربلا شده 

اسلام علیک یا اباعبدالله

 

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

باید یه تابلوی بزرگ برای اتاقم آماده کنم و روش بگم با آب طلا بنویسند:

(هیما خبرت یه کار رو شروع کن انقدر دست دست نکن ، نمی میری)


واقعیت اینه که همیشه انقدر که شروع سخته، ادامه دادن سخت نیست.

یه هفته است عزا گرفتم برای نوشتن کلافهسختیش فقط نیم ساعت اول بود.

چرا من آدم نمی شم خودمم نمیفهمم.

 

 

 

 

[ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

حال روحم اصلا خوب نیست.

یه شعر طنز فکر میکنم ناصر فیض داره (یا سعید بیابانکی در هر حال حسش نیست سرچ کنم) میگه: 

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

شد شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم 

......... عوض کنم

خلاصه تا اخر میخواد عوض کنه البته کار به پوشک بچه و اینا نمی رسه.

 

و حالا من این روزها دوست دارم بگم: دلم میخواد     تمام دور و برم را عوض کنم

نمی دونم به اوضاع احوال بقیه حسودیم میشه، خسته شدم، دلم تنوع میخواد

نمی دونم...

بیشتر از هر چیز دلم گریه میخواد مثل همیشه.
(یه متنی خوندم نوشته بود خدا به زن نعمت گریه رو داد فقط هم به زن این نعمت خوب رو داد... ) 

 

بی ربط: 

1: وای خدا حالا تا یک هفته باید عکس نذری پزون ملت رو تو اینستا لایک کنیم... تا دیروز با شلوار پاره عکس میفرستاد از امروز با لباس مشکی داره قابلمه ی قیمه رو هم میزنه ...

2: به قول یه دوستی همیشه یه لباسی مانتویی چیزی بخر و نو نگه دار ، تا اون لحظه هایی که حوصله نداری و فقط یه لباس جدید حالتو جا میاره ازش استفاده کنی.

( بعد از یه افتتاحیه ی اینجوری دیگه دائم میشه ازش استفاده کرد)  الان یه کت نارنجی جییییییییغ پوشیدم، دخترونه ی دخترونه ( انقدر سفت بودم و کار ضمخت و مردونه کردم، دختر بودن داره یادم میره) 

 

 

[ شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

این بهترین دیالوگی بود که میتونستم روز دختر بشنوم:قهقههخندهنیشخند

 

دوستم:( یک سال دیگه گذشت، بازم باید روز دختر رو بهت تبریک بگیم ، خبرت!

من موندم تا کی میخوای مقاومت کنی.

جونت بالا بیاد،  

دختر ترشیده روزت مبارک.)

من: وااااای مرسی عزیزم ،آره راس میگی قلبقلب چقدر خوووووووووب، البته سال دیگه انشالله بهم تبریک بگو.نیشخند
یه سال دیگه تا ترشیدگی مطلق مونده زبانزبانزبان 

دوستم: (بالاخره شوهرت میدیم حالا ببین.  )عصبانیعصبانیعصبانی

من: خندهخندهخنده آخی باشه سعیتو بکن.

ببین میخواید یه کمپین درست کنید ، با هم فعالیت کنید. منم بهتون بخندم؟
اگه خواستی که شماره ی مامان و جمیع خاله زنکای فامیل، به اضافه همکاران جدید و رئیس جدیده رو بدم خدمتتنیشخندنیشخند نیشخند

دوستم: (کوووووووووووووووووووووووووفت

فلسطین هم نتونست در مقابل اسرائیل مقاومت کنه)

من: (فلسطین کجا بود من ایرانم، ایران! از خود راضی

بعد اسرائیل کیه؟ حتما خواستگاراند؟

باشه عزیزم ،،من که امسال سر کارمم و با همه ی بدبختیاش خوشحال تر از همیشه. شماها هم در حال سبزی پاک کردن و پوشک بچه عوض کردن و قربون صدقه ی شوهر رفتن باشید سبزسبزسبز خخخخخخ )

دوستم:( زهرمااااار دیگه با من حرف نزن، خیلی هم خوبه این کارا)

 

من:نیشخندچشمکعینک

 


روز میلاد کریمه ی اهل بیت و روز دختر مباااااااااااااااااارکماچ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

یادش بخیر روزی جمله ی قصار شخصی این بود که ما در این مسئولیتمان کلی باید قرض بدهیم حتی با جیب خالی، باید خوب بشنویم و ... 

خلاصه ته حرفش این بود که این مسئولیتش غیر از کلاس و ابهت و احترام، میز و تلفن و نامه و مهر و کلاس، حتی لذت برگزاری برنامه ها و دیدن رضایت دانشجوها، دردسر هم دارد؛ مسئولیت سنگین هم دارد؛ حس میئولیت نسبت به تک تک افراد هم میدهد؛ شرایط ادم ها هم بخواهی یا نخواهی برایت مهم میشود و خودت را در مقابلشان مسئول میبینی و چه و چه.

اما راستش را بخواهی انگار برای من نه ابهت و احترامی آورد، نه هیچ وقت شد واقعا طبق وظایفی که داشتم بشود و بگذارند کاری را انجام دهم، نه دقیقه ای پیش آمد که بدون استرس برخورد های دیگران و قهرشان و جای خالیشان در مجموعه بتوانم حرفی بزنم نه حتی یک اتاق و یک صندلی به من رسید که حداقل به قول معروف روی آن بتمرگم.

ولی تا میتوانست برایم حس مسئولیت نسبت به حال و اینده ی ادم ها آورد و البته استرس مشکلات هچل هفت و بدبختی های شیش در چهار و قرض های بی پایانشان.

آدم هایی را دور خودم دیدم که من را فقط به حکم مسئول بودنم میپذیرفتند،بارها و بارها از بچگی ها و بی انصافی هایشان یا از آن مواقعی که راحت تنهایم گذاشتند فقط چون من چادری بودم درد کشیدم و رنجیدم ؛اما نمیدانم چه شد و چه میشد و چه میشود که موقع بدبختی هایشان فقط من یافت میشود.

و باز وقتی کار درست میشود فراموش میشوم.

کاش تمام میشد این مسئولیت که حداقل اعصابم و آن چندرغاز پول ماهانه هر ماه فدای قرض هایشان و مشکلاتشان نشود.

آدم هایی که حتی وقتی کارشان درست میشود یک زنگ یا پیام ناقابل نمیزنند که خبر بدهند فلانی ( به قول مامان : دستت بشکند ، کارم درست شد). 

و جالب اینکه تو باید دروغ هم بگویی، از قول او به دیگران تماس هم بگیری و تشکر هم بکنی.

 

 

[ شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یک وقت هایی زندگی متوقف میشود، جلو نمیرو، حتی درجا هم نمیزند،متوقف می شود و آن وقت هاست که دیگر نسخه ی هیچ دکتری دردت را دوا نمیکند وداروی شفابخشش در چنته ی هیچ عطاری پیدا نمیشود.

خودت هستی و خودت.

خودت میشوی و خودت.

و یک جوری، همان جوری که جدید باشد و دفعه های قبل ذهنت با آن آشنا نشده است را باید پیدا کنی و حال خودت را خوب کنی، 

باید خودت پیکان یا شاید ژیان زندگی ات را هل بدهی و از این سراشیبی بالاببری. 

این جور وقت هاست که یک کار دوساعته یک ماه طول میکشد، صدای موبایل ترسناک میشود و وقتی ساعتی کسی زنگ نمیزند سکوت از آن هم ترسناک تر.

از صدای گوشی  ذوق زده میشوی، میدوی و لابه لای پتو و تخت شاید هم وسط سجاده و چادر نماز گاهی هم بین لباس چرک ها پیدایش میکنی و ناگهان شادی به ترس تبدیل میشود میترسی که وای یعنی کیست؟ چه می گوید؟ چه کاری قرار بوده انجام بدهم و یادم رفته. 

این ها نشانه های همان درد بی درمان است. داروی حتمی هم ندارد گاهی میگیرد و ول میکند.

زندگیست و همین درد های بی درمانش.

اصلا زندگی بی این درد های بی درمان که زندگی نیست. شاید هم هست، نمیدانم.

 

الان دقیقا در وسط یکی از همین دردهای بی درمانم.

 

 

[ شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هیما ]


فیلم نوشت

 

 

 

 

همه ما دلمون میشکنه
من هر وقت دلم میشکنه میرم میدوم
وقتی میدوی اب بدنت از دست میره
دیگه به راحتی گریه ات نمیگیره

 

 

خیلی این جمله رو دوست داشتم، فقط مشکل اینه که این دیالوگ یه فیلم خارجیه، 

نمیدونم اینا فقط روزا دلشون میشکنه و میتونن برند بدوند یا شاید میشه شبا هم برند بدوند بدون اینکه کسی با دزد اشتباهشون نگیره...

 

 

 

[ جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

به مقادیری خاک جهت ریختن بر سر خود نیازمندیم

ناراحتناراحتناراحت

[ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

قربون برم خدارو یه بوم و دو هوا رو

این ور بوم سرما رو اون ور بوم گرما رو

 

یادآوری : شنبه 8 خرداد ...

ابروابروابرونگراننگراننگران

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

سخت ترین کار عالم ، ارتباط برقرار کردن با آدمای نچسبه!

خداروشکر حداقل تلگرام هست، آدم کمتر دلش میسوزه برای پیامایی که میده!

به دیوار انقدر پی ام میدادم حداقل یه تشکر میفرستاد، افتادم گیر سه تا آدم بوووووووووووووووووق که حال ندارند در جواب پی ام بگن : مرسی .

نمیدونم چرا من هر جا میرم در سردترین جو ممکن قرار میگیرم بعد باید فضا رو تغییر بدم تا بقیه ای که بعدن میاند دلسرد نشندخنثیخنثیخنثی

[ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

دُرُس میشِد!

ناراحتناراحتناراحت

 

(نکته: 
لهجه: اصفهانی
معنی : درست میشود
توضیح: وقتی شخصی در مقابل مشکلات به خودش امیدواری میدهد،
یا موقعی که از دیگران هیچ راهنمایی و کمکی برنمی آید و با این جمله به شخص میفهمانند که 1: تنها خودش میتواند کاری بکند، 2: بیشتر باید منتظر گذشت زمان باشد و تحمل کند.) 

 

[ چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

در نا امیدی بسی امید ...

1: هست

2: نیست

3: همه موارد 

4: هیچ کدام

ناراحتناراحتناراحت

[ پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

مَرد:

محل پرورش قناری یکی از اعضای فامیل بودیم، توضیح داد که قناری های نر رو از ماده ها جدا میکنیم، چون:

1: خیلی سروصدا میکنند و سر صداشون دیوونه کننده اس!

2:قناری های نر هیچ کاری برای ماده انجام نمیدند و ماده 6 ماه باید روی تخم ها و بعد جوجه ها بخوابه و مراقبشون باشه و بعد بهشون غذا بده و ضعیف میشه.

کامنت های درگوشی بانوان محترم فامیل:

فقط قناری های نر نیستند که...خنثی

ببین اینا هم فهمیدند صدای نر ها دیوونه کننده اس ، حالا چه قناری چه آدم ، وقتی غر میزنند باید یه جوری از شرشون خلاص شد...خنثی

خاک بر سر من که حالیم نبود و اون خواستگاره که کویت کار میکرد رو رد کردم، اگه اون شوهرم شده بود مثل این قناریه منم راحت بودم!خنثی

من: ههههه چه حالی میکنم خودماز خود راضی

 

و در کنار گل های پرورش یافته ی یکی از فامیل ها:

_(شمعدونی مثل مَرد میمونه):

سوال: ( این سوال باعث یه سکوت و لبخند 5 دقیقه ای شد) یعنی شمعدونی هم یه بند غر میزنه و هیچ خواصیتی نداره؟؟؟!!!!قهقهه

خب واقعا برام سوال شده بود دیگه ...نیشخند

این روزها :

سخت ترین اتفاق عالم اینه که حس کنی پشتت خالیه...ناراحت

روی ماه خودم:

این روزا یه کمی با خودم بیشتر کنار اومدم، یه جورایی انگار منم تونستم خودمو دوست داشته باشم، گاهی دلم میخواد یه کم خودمو تحویل بگیرم، مثل این روزا .

الهی قربون خودم برم.قلب

بعضی شیطنتام رو این روزا خیلی دوست دارم، برعکس قبل تر ها که از بابت هر کدومش مدت ها عذاب وجدان میگرفتم.

نمیدونم اعتماد به نفسمه یا خود واقعیمه که بعد از مدت ها داره خودشو نشون میده، هر چی هست، دوسش دارم.قلب

لذت کلمات:

بعضی کلمات بی نهایت شیرینند، بیانشون، فکر کردن بهشون، حتی استرس کشیدن به خاطرشون

بعضی وقتها چقدر خوبه که برای سوالات مسخره و همیشگی خاله زنک ها بالاخره یه جواب داشته باشی، چقدر خوبه ، چقدر خوبه، چقدر خوبهلبخند

این روزها درمقابل سوال های دیگران یه جواب دارم، هر چند اون هم مثل خودم، افکارم، طرز فکرم، مدلم، دیدم به دنیا و اصلا دنیایی که برای خودم دارم متفاوته ، اما خوبیش اینه در مقابل چشمای از حدقه بیرون زده ی خاله زنک ها لازم نیست توضیح بدی که سیر تا پیاز موضوع چیه .

فقط کافیه که بگی : بله، سر کار میرم.لبخند

عه، کجا؟ چی؟ چقدر میگیری؟ بیمه داری؟ رسمی هستی؟ و ... 

نکته: انتظار ندارم بشه در دهنشون رو بست همین که میتونم بگم بله خودش عالیه ، خخخخخخخ

 

 

 

 

[ دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یه وقتایی به دوستام حسودیم میشه.

زنگ میزنند، پیام میدند و بعضی مسائلی رو مطرح میکنند که مطمئنم به هیچ کس دیگه نگفتند و نمیتونند بگند، درد و دل میکنند یا راهنمایی میگیرند یا اصلا مستقیم میگند که به روحیه دادن هام احتیاج دارند.

حرفایی میزنند که حتی میدونند من از شنیدنش خوشم نمیاد یا برای خودم محدودیت در این زمینه گذاشتم و اونا هم میدونند اما بازم میگند، چون میدونند در هر حال گوش میکنم و سعی میکنم حس و حالشون رو درک کنم یا لااقل بپذیرم.

و آخرش هم میگند نمیدونم چرا دلم میخواست این چیزا رو به تو بگم، چون تا آخر گوش میکنی، چون مخالفت نمیکنی حتی وقتی خودت از اون موضوع بدت میاد، چون وقتی باهات حرف میزنم سبک میشم.

اما من ، هیچ کدومشون نیستند که این طوری باشند، ساعت ها از وقتشون بزنند به خاطر من.

مهم نیست کسی فکر کنه حس خودشیفتگی یا در اصطلاح اصلی ( خود ککه پنداری) دارم یا نه.

اما در این حد خودمو شناختم که بدونم واقعا همچین نوع برخوردی دارم .اما چرا هیچ دوستی مثل خودم کنارم ندارم .

گریهگریهگریه

دلم خودمو میخواد.

[ شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

وقتی صبح یهو چشمتو باز کنی و دلت هوای روزای بی نظیر کارشناسی رو بکنه :

ترم 5 بودیم شاید و کلاس دو واحدی شعرای معاصر ( یا یه همچین عنوانی) و استادی که محبوب دل همه بود ، حرف که میزد کتاب که معرفی میکرد به شب نرسیده تمام نسخه های موجود از اون کتاب توی دانشگاه به امانت رفته بود.

یه روز با تمام ذوق از شعر نیما در مورد میرداماد گفت:

چقدر هنوز هم تک تک اون روزها برام شیرین و خاطره انگیزند، 

اینم اون شعر، امیدوارم استاد عسگری هر جا که هست سلامت باشه و مثل همیشه موفق

من ز میرداماد، شنیدستم
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: (( من ربک؟، من ؟ ))

میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی ست - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن 

حیرت افزودش از این حرف، ملک 
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده ی تو
می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت :
تو به این بنده من حرف نزن 
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرفها زد که نفهمیدم من!

خنده


[ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

یه وقتایی، یه لحظه هایی چقدر دلم برات تنگ میشه، 

یه لحظه هایی با هم بودن دوتا دوست منو میبره به تموم سال های با هم بودنمون.

دلم برای تموم اون لحظه های تکرار نشدنی تنگه.

و چقدر حس بدیه دیدن شوهرت، کسی که ما رو از هم کیلومتر ها جدا کرد.

به اندازه ی تمام حسادت نداشته ی تو و قلبت که پر از محبته من به اینکه دخترت هر روز بیشتر شبیه پدرش میشه حسودی میکنم.

یعنی دخترت هم به خوبی خودت میشه؟!

 

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

عزیزی میگفت: 

آدما رو نفهم در نظر بگیر تا هر از گاهی، وقتی یهو یه حرکت سنجیده و فکر شده انجام میدند سر ذوق بیای و انرژی بگیری،

نه اینکه انقدر فهمیده و عاقل در نظر بگیری که هر بار که حرکتی انجام میدند اگه عاقلانه باشه حس کنی توانایی شون بیشتر از این حرفا بود و اگه احمقان باشه یهو بی اندازه دلسرد بشی.

چقدر درست میگفت...

[ پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

( کلا این پست ارزش خوندن نداره ها ولی دلم گرفته دوست دارم بنویسم، شماها لطفا نخونید)

 

بعضی وقتا یه موضوع مسخره باعث میشه دلت بگیره.

یعنی در اصل باعث میشه یاد خیلی چیزا بیوفتی و همزمان هم اتفاقات بد جدیدی بیوفته.

شایدم همون قانون جذب باشه.

مثل امشب. 

چندتا اتفاق بد مسخره پشت سر هم. و حالا: داداش خان بعد از قرن ها اومده اتاق من خوابید و بعد از قرن ها خودشو خیس کرد رو تخت من گریهگریهگریه

و وقتی از شدت عصبانیت پناه بردم به تلگرام چیزی دیدم که بدتر اعصابمو به هم ریخت.

دلم نمیخواد دیگه یه هیچ چیز و هیچ کس اعتماد کنم ، حتی به کلمات اطمینان بخش مامان ( خیالت راحت خیس نمیکنه) و همه ی ادمای دیگه .

کاش یه وقتایی بود میشد آدما رو در روی هم قرار بگیرند و هر چی تو دلشون هست رو با بلند ترین صدا فریاد بزنند، سر هم داد بکشند و عصبانیتشون رو خالی کنند، تا دلشون اروم بشه، صاف بشه، یادشون بره و بعد دوباره زندگی جریان پیدا کنه.

مسخرس با کینه ادامه دادن و یه حرفایی رو تا داد نزنی دلت آروم نمیشه. 

[ سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

گاهی وقتا چقدر زوره ببینی به خاطر دختر بودن، به جرم دختر بودن ، از خیلی چیزا محرومی.

تو جامعه ای هستی که ادعا داره دست تو رو باز گذاشته اما انقدر بند های نامرئی به دست و پات هست که میمونی.

تو محکومی به همیشه ساکت بودن، محکومی به انجام همه ی صفات خوب در مقابل دیگرانی که حتی یکی از اون صفات رو هم رعایت نمیکنند. فقط چون زنی ، چون دختری.

باید مودب باشی، باید آروم باشی، تو باید متین باشی حتی اگه دیگرون گستاخ باشند، حتی اگه بدترین برخورد ها رو ببینی.

مطیع باشی چون زنی ، چون کاری از دستت برنمیاد!

باید عادت کنی به همیشه دوم بودن. چون اول ها همیشه باید مرد باشند! 

باید عادت کنی مردها اجازه دارند زور بگند،هر وقت خسته شدند، یا دلشون خواست زورشون رو به رخ بکشند، یا خواستند برتری شون رو نشون بدند میتونند داد بکشند و تو اون صدای انکر الاصواتشون رو تحمل کنی و تو محکومی که اون صدا رو تحمل کنی. و به خودت بقبولونی که مرد هست دیگه وقتی عصبانی میشه داد میزنه، مرد هست دیگه چاره ای نیست .

و درون نازک و لطیف زنانه ات هر بار با یک صدای بلند، بشکنه، فرو بریزه، متلاشی بشه چون زنی.

، اما تو حق نداری غر بزنی، تو اجازه نداری ناله کنی، باز هم چون طرف مقابل مرد هست دیگه ! مرد و کارای مردونه رو چه به غر غر های زن؟ اصلا یه زن چه میفهمه مرد چه شرایطی داره؟!!!!

حق نداری حرفی بزنی چون حرف زدنت میشه زبون درازی ، میشه بی ادبی، با منطق باشه یا بی منطق، نشون از بی منطقی تو داره ، چون منطق یک زن سکوت اونه. ولی مرد ها میتونند زور بگند میتونند بی منطق باشند، میتونند درک نکنند چون مردند!

( نکته : نیاید بگید زن ها باید خودشون این طرز فکر رو از بین ببرندا، از بین بردن طرز فکر وقتی هیچ مردی نخواد بشنوه و بپذیره و وقتی تو مجبوری در دنیای مردانه حضور داشته باشی یعنی هیچ.)

 

[ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

گاهی دلم میخواد یه نفر رو پیدا کنم، بر خلاف همه من دوتا گوش نمیخوام، نمیخوام با کسی درد و دل کنم، من دوتا چشم میخوام که بدون اینکه لازم باشه ساعت ها براش توضیح بدم که از چی دلگیرم و بعد تازه چپکی بفهمه خودش ببینه.

یه نفر که ببینه ، که شعور داشته باشه ، بفهمه، بفهمه این حس مزخرف ( از اینجا مونده و از اونجا رونده ) بودن یعنی چی ؟!ببینه بعضی وقتا چقدر ناجوان مردانه سر من میشه آماج کاسه کوزه ها .

 

بد بختی اینه نه سر پیازم ، نه ته پیازم، نه وسط پیازم، انگار من اون قسمت سبز شده ی بالا سر پیاز لعنتی ام . گریهگریهگریه

خسته شدم از توضیح دادن های بی نتیجه برای آدم های مثلا تیز ، که اتفاقا خیلی چیزا رو نمیفهمند. و اصرار هم دارند بدونند.

 

[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

نمیدونم این ضرب المثل مال ماست یا شهرای دیگه هم دارند ولی ما که اصولا میگیم مهمون خر صاحب خونس.

هر جا گفت باید بشینه، هر چی آورد باید بخوره.

اممما نکته اینجاست که نمیدونم چرا واسه ما برعکسه.

انگار ما خر مهمونا شدیم.

 

 

نتیجه: دوستم رفته از چندین کارشناس دینی پرسیده که ( فامیل شوهرش جزء صله ی رحم اون حساب میشند) و جواب شنیده : نه

و از امسال عید با خیال راحت از شر فک و فامیل پر دردسر شوهرش راحت شده.

منم باید برم یه تبصره ای ماده واحده ای چیزی بیابم که از شر این صله ی رحم به شدت بی رحم فک و فامیل سلطان بانو خلاص بشم.

راه حل دیگه هم اینه که برای سال دیگه شده در کارخونه ی آجر پزی هم کار کنم یه کار گیر بیارم که عید مثل جناب داداش خان از شر این دید و بازدیدای مسخره و خرکاری های مسخره تر از اون خلاص بشم.

فعلا هم برم دسر درست کنم خنثیخنثیخنثی

 

[ پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

قصد داشتم در ادامه ی پستای دیشب ، بیام و در مورد 95 و روزهای اولش و حکایت سالی که نکوست رو بنویسم اما امشب در همین لحظه ، داغ داغ، یه جمله از یه دوست خیلی قدیمی بدجوری بهم انرژی داد .

میخوام همیشه یادم بمونه:

 

والا با این همه مشکلات زندگی تنها کسی که همچنان تو سنگر خوش بینی مونده تویی که انقد پررویی از رو نمیری

 

[ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هیما ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما آدما فراموش کاریم و این شاید بزرگترین عیب ماست. این که مسائل روزانه رو فراموش کنی بده اما راه حلش یه نخ دور انگشته یا یه علامت پاک یادت نره یا یادداشت و... اما این که قرار های زندگیتو یادت بره خیلی بده یه وقتایی جوگیر میشی یا متحول میشی یا هرچی با خودت تصمیم میگیری که این کار رو دیگه انجام ندی یا وقتی بزرگ شدی این طوری نشی اما بعد از مدتی یادت میره یه روز به خودت میای میبینی همون طوری شدی که با خودت قرار گذاشته بودی مثلش نشی . این جا قصد دارم لحظه هایی رو به یاد بیارم که یادم رفته لحظه هایی که با خودم قول دادم یا حتی لحظه هایی که ازشون لذت بردم و لحظه هایی رو ثبت کنم که باید در آینده به خاطر بیارم. خوشحال میشم نظر بدین. خوشحال میشم شما هم بهم یاداوری کنین. یادتون باشه همون طور که شما منتظر نظرای جدیدین بقیه هم همین حسو دارن پس بی نظر از این جا نرین.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed