قالب وبلاگ

دلبرگ های روزانه من
 
نويسندگان

گاهی وبلاگ فقط در حکم یه شنونده ای هست که هیچ وقت نیست، دوست داری بگی تا سبک بشی.

امشب یکی از اون مواقعه.

(خلاصه که این متن ارزش خوندن رو نداره  صرفا یه درد و دله از کسی که گاهی حس میکنه تنها همین صفحه و این حروف هستند که حرفشو میفهمند) 

خوش به حالشون، چقدر خوب که ادم ها کسی رو داشته باشند که بتونند خواهر یا برادر صداش کنند خواهری که برای خواهرش خواهری کنه و برادری که برادرانه کنار برادرش باشه، چه این نسبت خونی باشه و چه نباشه. 

و چقدر تلخ وقتی کسی اطرافش پر باشه از انواع آدم ها اما یه نفر رو با این شرایط کنارش نداشته باشه.

و تلخ تر اینه که در جمعی باشه که دو نفر با این ویژگی با هم باشند و تو تنها باشی. 

گاهی چقدر حسودیم میشه ، چقدر دلتنگ میشم، چقدر اشک میریزم ، و تنها کاری که میتونم بکنم خزیدن تو پیله تنهاییه و سکوت و اشک. 

خوش به حال شما که همو دارید ، وقتی یکی تون ناراحت میشه اون یکی هواشو داشته باشه، محکم وایسه تا از دلش دربیاره، اما من چی؟
گور بابای ناراحتی من چه اهمیتی داره؟

و نتیجه اش برای من میشه اینکه بفهمم جایی که بهش دلبستم، دلم خوش بوده توش جای فکر کردنه هم این طور نیست. باعث میشه بفهمم و یاد بگیرم که از این قوم و از این جنس به هیچ کس حتی در حد چند لحظه هم نمیشه دلخوش کرد حتی برای یه بحث شیرین، برای یه ساعت فکر. 

یاد میگیرم که مرد ها فقط به فکر خودشون هستند، فقط.

هیچ وقت ادعایی نداشتم، اما همیشه سعی کردم، خوب بحث کنم، خوب فکر کنم و حرف بزنم، بعد هم تموم کنم. بدون اینکه فکر کنم مخالف نظرم کی بوده. و فردای بحث همه چیز رو فراموس کردم . اگه اشتباه کردم به محض اینکه متوجه شدم عذرخواهی کردم و اگه نرااحت شدم، بدون اینکه به رو بیارم تو تنهایی خودم انقدر اشک ریختم تا فراموش کردم بدون اینکه به رو بیارم.

احمقانه اس که فکر میکردم بقیه هم باید این طوری باشند...

گریهگریهگریه

[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

بچه بودیم، خونه مادربزرگ، پسردایی اولین نوه ی خانواده بود و عزیز، چند وقت یار زن دایی مینشست حسابی براش حرف میزد، از جور و جفاهای مادربزرگ در حق عروس مظلومش ( کاری ندارم این طور بود یا نبود گرچه تمام انتقاد من از مادربزرگ بیخیالیش بود و اینکه هیچ به موقع حرف نزده بود) خلاصه که پسردایی که اون موقع ها 15-16 سال بیشتر نداشت و تازه پشت لبش سبز شده بود میومد خونه مادربزرگ، میذاشت هم دقیقا روزی میومد که مامان من هم تعطیل باشند و حضور داشته باشند و حرف میزد، میگفت می گفت و می گفت.

راست و دروزغ ، توهم و واقعیت، غلو و اغراق، تیکه و کنایه، نفرین و دعا همه رو با هم ردیف می کرد، 

اما جالب این بود که عزیز بود موقعی که میخواست بره هم با دعای خیر بدرقش می کردند و میرفت،

این وسط جالب تر نقش من بود، تا میومدم حرفی بزنم دو سه تا نیشکون و فحش نصیبم میشد که مگه نمیفهمی مادربزرگ مریضه ؟ و من هیچ وقت نفهیمدم چطور مادربزرگ موقع شنیدن حرفای من مریض میشد ولی موقع شنیدن حرفای پسردایی سالم بود! 

و تموم

از تمام اون بحثا سکوت نصیب ما میشد و استرس .

بزرگ شدم و انگار این نقش موندگاره، باید حرف نزنی باید ساکت باشی، باید حواست به حرمتا باشه، باید احترام علم آدما، فکر آدما، نون و نمک آدما و هزار کوفت و زهرمار دیگه رو نگه داری، باید خفه شی و دم نزنی ، اما این یه بازی یه طرفه اس، بقیه مجازند حرف بزنند، تیکه بندازند، تحقیرت کنند، بقیه مجازند اما تو نه! 

و این روزها شبکه های اجتماعی هم شده غوز بالای غوز.

کاش میشد به ادما گفت سکوت نشونه خری نیست، نشونه لال بودن نیست، نشونه حرف نداشتن نیست، نشونه اینه که دلت میسوزه، تیمت، همکارت، دوستت، تمام لحظه لحظه های همکاریت برات عزیزه.

کاش میشد به ادما گفت وسط دعوای سیاسی درگیر راست و دروغ بافتن دیگران نشی، اگه اسیر شدی یادت باشه بقیه هم بلدند ، یادت باشه آدمای سیاسی کشورمون از هر دو طرف انقدر گند زدند که بشه هر کدوم رو چماق کرد و زد تو سر طرفدار اون یکی. 

اینجا دیگه نه به زور نیشکون و فحش که به اراده خودم ساکت میشم، می رنجم، اشک میریزم و دلم میسوزه به حال دوستی ها و رفاقت ها و همکاری هایی که به جرم اندیشه های سیاسی آدمها هر چهارسال یکبار محکوم به نابودیه.

سکوت میکنم و گاهی فرار تا شاید بشه حرمت ها رو حفظ کرد...

خسته که میشم یادم میوفته یه کسی هست که سال ها داره صبر میکنه، خب میفهمم وقتی میگن خودآقا هم منتظر موقع ظهورشه یعنی چی.

و درک میکنم وقتی نائبش باید سکوت کنه یعنی چی .

تف به این سیاست.

[ جمعه ٥ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

زینگ زینگ 

زیییییییییینگ(زنگ طبقه پایین)

زینگ زینگ زینگ زینگ (زنگ طبقه بالا)

من پس از تصادف با میز و صندلی و و تخت که خدایا این کیه ؟ سر آورده؟ چی شده؟ نکنه اتفاقی افتاده، پریدم پشت دربازکن :

-کیه

+بازکنید همسایه!

-شما؟

+منم، همسایه.

+بیاید دم در لطفا

_در نجوا: خب بچه عین ادم بگو چی کار داری ، من الان چادر چاقچور کنم بیام  دو طبقه پایین؟ناراحت

رفتم دم در میپرسه:

+مامانتون هستند؟

(بچه همسایه روبه روییه که صبح هم چند ساعت کنار هم بودند ) 

_نه نیستند.

+مامانم باهاشون کار داشتند.

من گریهگریه

پله هاخندهخنده

همسایهنیشخندزبان

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

این انتخابات هم تموم شد :آخ جووونهورا

چرا؟

1: چون درسته شاخ غول نشکستم نه چندان تبلیغ کردم نه حرف زدم، فقط شنیدم و خوندم و فکر کردم اما خیلی چسبید، میگن آدم هر چی بیشتر بدونه ساکت تر میشه... 

و یه کامنت قشنگ هم جایی خوندم که برای کسی که میفهمه توضیح لازم نیست و برای کسی که نمیفهمه هم هر توضیحی اضافه است، در نتیجه سکوت گاهی بهترین انتخابه.

در نتیجه خوب بود، خوش گذشت،لبخند

2: چون روز انتخابات از چشم و گوشم در اومد و تمام معادلاتم به هم ریخت، میگند باید خوشبین بود، خدایا ممنونم که کفاره گناهانم رو در همین دنیا و با محکوم شدن به تحمل 16 ساعته اون آدم محاسبه کردی، ممنونم.

3: برام مهم نبود کی رای میاره ، دل خوشی از هیچ کدوم نداشتم، الان هم حسم یکسانه، اگر دیگری هم رای آورده بود همین شکلی بودم.

اما دلم برا غرضی تنگ شدهگریهگریهگریهگریه

4: به برکت این انتخابات بحثای سیاسی تو خونه ما جهت باحالی پیدا کرده، از آدم ها رسیدیم به تفکرات، اقدامات، اهداف و نتایج، دیگه تو خونه ما هیچ کس برای یه کاندیدا سینه سپر نمیکنه، اگه برد پر درنمیاره، اگر باخت هم سکته نمیکنه، حرف قشنگ رهبری اینه که انتخابات جشن پیروزی مردم ایرانه، اولین شیرینی این جشن همون در بحبوحه انتخابات بود که شنیدم 38 میلیون تا اون موقع رای دادند، خوشحالم که سلامت نظاممون رو با رای هاتون تضمین کردید چه این وری چه اون وری.

فقط اینکه جان من تا دوره بعدی شرایط شرکت در انتخابات رو درست کنید ، مردیم انقدر تحلیل و بررسی کردیم که یه رئیس جمهور چه شرایطی باید داشته باشه.گریه

5: چون هفته ی دیگه ماه رمضونه و همه چه این وری چه اون وری دستشون به سمت اسمون میره و همه این بحث و جدل ها تموم میشه.مژه

6: چون دوران بایکوت سیاسی فامیلی تموم شد.

یه پست خوندم که نوشته بود:

با فامیل بحث سیاسی نکنید.

با فامیل بحث سیاسی نکنید.

با فامیل بحث سیاسی نکنید.

با فامیل بحث سیاسی نکنید.

با فامیل بحث سیاسی نکنید.

ای دمش گرممممم.عینک

یه قانون نانوشته تو فامیل ایجاد شده که وقتی نمیشه مرد ها رو متقاعد کرد که بحث نکنند و باز نمیشه متقاعدشون کرد که اگه میخواند بحث کنید داد نکشید، و یاد هم نمیگیرند که دورهمی فامیلی و سیاست با هم جور درنمیاد، در نتیجه هیچ چیز غیر از تحریم نمیتونه کارساز باشه.قهر

امشب بعد از مدت ها بایکوت فامیلی در یک مهمونی غیر منتظره همه درو هم جمع شدیم فارغ از تمام رنگ ها و تبلیغات گفتیم و خندیدیم.قلب

7: چون تنور انتخابات یخ کرد.ابله

8: این یکی آخ جون نداره، من از شدت استرس تخلفاتی که دیدم مریض شدمنگران

 

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

چرا دوست داریم آدما رو تغییر بدیم؟

چرا سعی نمیکنیم به حرفای آدما گوش کنیم، فقط گوش کنیم.

همیشه لازم نیست راهکار بدید، فقط گوش کنید و سعی کنید بفهمید، اگه نفهمیدید دوباره سوال کنید، فقط بفهمید طرف مقابلتون چی میگه ، راهکار رو خودش پیدا میکنه.

فقط گاهی فقط گاهی تو زندگی تون سعی کنید برای شخصی که باهاتون درد و دل میکنه شرایطی ایجاد کنید که مطمئن شه با یه آدم فهمیده داره صحبت میکنه، با ادمایی که نمیخواد چشم بسته حرفی رو تکرار کنه . سعی کنید طوری حرف نزنید که از فهمتون ناامید بشه، سعی کنید ادم نفهمی جلوه نکنید...

فقط همین.

[ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

وقتی جاتو درست تشخیص ندی، وقتی آدما رو درست نشناسی، وقتی موقعیت رو درست نفهمی، باید تنبیه بشی.

تنبیه.

اونم جلوی چشم بقیه، خیلی هم شیک و مجلسی.

تنبیه شدم.

امیدوارم درس عبرت هم گرفته باشم و دیگه تکرار نشه.

در محکمه روزگار و جلوی وجدان خودم، قول هم دادم و تعهد کتبی هم نوشتم و امضا کردم که دیگه تکرار نشه ...

 

توضیح:

وقتی چندین ماه با نهایت توان، بیشتر از تایم کاری معمول و با کمترین حد حقوق و اندازه چهار نفر کار کنی ، قاعدتا باید قدرتو بدونند اما...

نکته اینجاست که تو نفهمیدی کجا داری کار میکنی!

وقتی با ادمای تن پرورِ بدون دغدغه ی بدون انگیزه کار میکنی ، که تمام افکارشون حول و حوش حقوق آخر ماه و کارِ آسون می گرده ، تو هم باید یاد بگیری که مثل اونا بشی و یا از جمعشون بیای بیرون.

وقتی نفهمی، یا نخوای بفهمی و عاشقانه کار کنی اون وقته که میشی مخل آرامش و کار ساده اون آدم ها و هم میشی عنصر اضافی، هم محترمانه باهات خداحافظی میکنند و هم...

هم کمترین عنصر اون جمع یعنی یه راننده به خودش اجازه میده، یا در اصل حرف دل بقیه رو میزنه و میگه ( خوب از دستت راحت شدم) 

بله دیگه خب هیما جان چرا انقدر ظالمی، وقتی طرف از صبح میاد توی پارکینگ میشینه تا ظهر و بعد هم به عنوان یک روز کاری براش حساب میشه ، اون وقت تو یهو بعد از چندین سال از این روال کاری که بهشون هم شدید ساته و باهاش حال می کنند، از راه می رسی و میخوای کار کنی و در هر روزت چندین کار تعریف میکنی و مراکز مختلف سر میزنی و اصرار هم داری که وقتی راننده هست درست نیست که با آژانس بری و بیای و خواب آروم جناب راننده رو به هم میزنی، معلومه که راننده دل خوشی ازت نباید داشته باشه و با رفتن تو یه نفس راحت بکشه و بعد از چند ماه کار سنگین و ظالمانه به روال قبل برگرده و رااااحت روی صندلی عقب ماشینش از صبح تا ظهر لم بده و حقوق بگیره.

اصلا هیما جان به تو چه.

خب قاعده اش اصلا همینه.

خب راننده یه نیروی سازمانیه، رئیس و مسئول دفتر هم نیروی سازمانی اند. تمدید بیمه نامه ماشین جناب رئیس و رفتن تا اون سر شهر برای گرفتن مدارک بیمه نامه از منزل جناب رئیس که به طور معمول جناب  راننده اگه بخواد بره و بیاد برای کارای اداری 3-4 ساعت طول میکشه ، اون وقت در عرض 20 دقیقه میره و میاد، بردن مسئول دفتر به جلسه اولیه و مربیان مدرسه دخترش، آوردن بچه رئیس از مدرسه و بعد رسوندش به مهمونی و کلاسش، بردن مسئول دفتر در خونه و خودش و فک و فامیلش، تعمیر ماشین رئیس  بردن ماشین برای تودوزی و درگیره کامل جناب راننده در یک روز کاری ، همه جزء امور اداری حساب میشه، اما پیگیری کارای روابط عمومی جزء کارای شخصی تو محسوب میشه چون تو یه نیروی سازمانی نیستی،

هیما کی میخوای این چیزا رو بفهمی....

اصلا حقته که راننده بیاد جلوی همه بگه ( از دستت راحت شدم) خب راحت شد دیگه.

نمیدونم چزا این نیروی جدیدی که جای من اومده رو امنکانش هست که تا در خونش برسونه ها!!!!!!!!...................

 

[ جمعه ٤ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٦:۱۳ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

چقدر شیرینه وقتی حضور خدارو کنار خودت حس میکنی.

از کسایی که انتظار همراهی داری بی مهری میبینی و دقیقا از تنها کسایی که به حکم ادب و منطق و حساب و کتاب هیچ انتظاری نداری بهترین همراهی رو میبینی.

باورش مشکله. اصلا عجیبه. این روزها نه یه بار نه ده بار شاید صدها بار به این فکر کردم که ببین خدا چطوری کارا رو میپیچونه. چطوری همه چیزو درست میکنه. چطوری قسمت منو برای ارشدی که هززار و یک آرزو براش داشتم انداخت تو شهری که ازش متنفر بودم شاید فقط به خاطر همین روزا بود. نمیدونم شاید تازه این اول برکات این ارشد پرماجرا بوده.

در حکمت خدا حرفی نیست و من هم شاکرم.

کسایی برادرانه کنارم بودند که حتی فکر کردن به این همراهی خالصانه شون اشک رو توی چشمام میاره. بارش هنوز هم برام سخته. 

خدارو هزار بار شکر میکنم. 

[ پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

کاش می شد توی قسمت موانع تحقیق پایان نامه هر جور دوست داری بنویسی. قطعا اون موقع من خیلی حرف برای گفتن داشتم.

کاش دیگران می فهمیدند این جمله (پس پایان نامه ات چی شد؟) وحشتناک ترین و عذاب آور ترین جمله دنیاست.

وقتی کاری ازت برنمیاد. وقتی تا یه نیت میکنم کاری بهت بسپرم هزار و یه بهانه سر هم میکنی.

وقتی دوست نداری یکی از کارایی که به نیروت محول کردی هم پس و پیش بشه اما انتظار داری پایان نامه اش هم خوب پیش بره.

وقتی گله میکنی که چرا هیما دستشو به یه تیکه ظرف هم نمیزنه و تو خونه کمک نمیکنه، بچه رو هم میذاری که نگه داره و میری که به کارای خودت برسی ، اما آخر هفته که میشه میگی این هفته هم گذشت و دفاع نکری، این پولای منه داری حروم میکنیا!!!

وقتی...

وقتی...

وقتی...

 

 

روزهای سختی بود، روزهای تلخی بود.

وقتی حس کنی چقدر تنهایی و بعد در اوج تنهاییت وقتی دیگه نگاه میکنی به اوضاع خودت، به اعصاب خرابت به کارهات که کش پیدا کرده و روز به روز داره بغرنج تر میشه و آدم هایی که برای دعا هستند اما برای درکنارت بودن نیستند، این روزها رو از هر چیز تلخ تر میکنه.

گرچه خدا هست و نمیذاره تنها بشی...

طعم  شیرین حضور خدا در کنارت بی نظیره ( ادامه در پست بعد)

[ پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یه وقتایی تو زندگی هست که مثل یه علامت سوال بزرگ تو ذهنت می مونه.

یه چرای گنده!

چرا؟

چرایی که خودت هم جوابی براش نداری و اتفاقا تنها تو هستی که باید به این چرا جواب بدی.

سوالی که خودت هم میدونی سوال بزرگیه ولی جوابی براش نداری.

چرا ؟

چرا منی که این همه برای پایان نامه تلاش کردم باید این طور ی نتیجه بگیرم؟

چرا منی که یه لحظه هم سر کار کلاه نذاشتم باید آخر کار این طوری تمومش کنم؟

چرا منی که معروف بودم به آن تایم بودن الان پیش استادم شدم اسطوره بدقولی؟

چرا منی که همیشه ارائه های دقیقه نودی و لحظه هایی که هیچ کس زیر بارش نمی رفت و سر کلاس استادایی از دقیقه دقیقه ارائه ایراد می گرفتند رو قبول می کردم و کل گروه نمره کامل می آورد حالا برای ارائه خودم باید این طوری گیر کنم؟

چرا منی که توی یک روز چندین صفحه رو مینوشتم و میخوندم و آماده می کردم برای یه اصلاحات ساده مخم هنگ می کرد؟

چرا؟

چرا؟

و هزار تا چرای دیگه.

چراهای پر از عذاب.

گرچه باید گفت چون می گذرد غمی نیست. 

[ پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱۱ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

با نهایت نا امیدی به دوستم میگم، دعا کن بتونم بنویسم و این پایان نامه زودتر تموم شه.

یهو یه نگاه بهم میکنه و میگه : «چرا خودتو باختی؟! خانم فلانی که استاد مهربونیه، بابا تو برای آقای فلانی به این سخت گیری مطلب نوشتی و همش چاپ شد، اون وقت از این میترسی؟) 

راست می گفت ، تازه یادم افتاد.

درنتیجه قانع شدم.لبخند و سرعت نگارشم شدیدا زیاد شد.

 

[ یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

زرشک یعنی وقتی وسط نوشتن پایان نامه خسته بشی و حس کنی موضوع رو گم کردی، بعد به خودت بگی چشمامو میبندم و انقدر تایپ میکنم تا حس کنم تمام اطلاعات ذهنیم روی صفحه اومده ، بعد نگاه میکنم، 
و وقتی به حساب خودت اطلاعات کلی از موضوع رو روی صفحه پیاده کردی سرت رو بالا میاری تا ببینی چی کم داره و با این صحنه مواجه بشی

hkjds;asfnnvdfnfdmpnindtdhrbwyxbnljmbfdk

;lvjundp[]anxh

zlhfkc;sdunjeyncolsgfmnvmnkqrdtcbomnfdnn 

البته اطلاعات بیشتری تایپ کرده بودما، برای اینکه کسی باهاش آشنا نشه  فقط دو خطشو آوردمگریه

خب الان لازمه بقیه ی اطلاعات ذهنیم رو هم اینجا بیارم یا کافی بود؟!زبان

البته زرشک های دیگه ای هم وجود داره : مثلا اینکه کلی بشینی فکر کنی ، چه روزی برای دفاع مناسب تره که یه سری نتونند بیاند بعد بشنوی اون یه سری تصمیم گرفتند اگه سنگ هم از اسمون میاد، روز دفاعت بیاند.

نگراننگراننگران

[ جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

در سوره الرحمن آیه 60 میگه:

«هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان»

(«احسان» دو معنا دارد: یکى کار نیک و دیگرى نیکى به دیگران. مراد از احسان اول در آیه، کار نیک و مراد از احسان دوم، نیکى به غیر است.
امام صادق ‏علیه السلام فرمود: جمله «هل جزاء الاحسان...» در باره کافر و مؤمن جارى است و هر کس براى دیگرى کار نیکى انجام دهد، بر او لازم است جبران کند.

 1- در برابر نیکى دیگران، ما نیز نیکى کنیم.

(آیا در برابر این همه نیکی خداوند به انسان، جز نیکوکارى بنده سزاوار است؟) 


 2- فقط به ارزشها بیاندیشیم نه افراد، جنسیّت، نژاد، سنّ، منطقه و قبیله. 
 3- پاداش خوبی و نیکی به هر نوع، به هر مقدار، در هر زمان و مکان و نسبت به هر شخصى باید نیکی باشد. «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»

 
 4- یکى از فلسفه‏ هاى قیامت، اجراى عدل و جزاى نیکی هاست. «هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان» 
 5 - پاداش نیک خداوند به نیکى‏هاى ما، نعمت است. «فباىّ آلاء ربّکما تکذّبان»)

(تفسیر نور)

این روزها این جمله زیاد برام تداعی میشه.

جمله سوالی مطرح شده با استفاده از کلمه (هل) یعنی آیا جوای خوبی غیر از خوبی کردنه؟!

 

ظاهرا آدمای الان توی کارها و رفتارشون این (هل اول جمله ) رو حساب نمی کنند.

در نتیجه معنیش میشه: جواب خوبی غیر از خوبی کردنه.

و جالب اینه اون شخصی که اول خوبی میکنه، نه ادعایی کرده، نه قولی داده. کاملا از سرخیرخواهی و محبت خوبی کرده و کمک کرده.

یا موقعیتش پیش اومده و دیده دیگری نیاز به کمک داره یا اون شخص ازش درخواست کمک کرده.

و طرف مقابل بعد از تشکر گفته (حتما جبران می کنم) 

من هیچ وقت از این جمله ی بعد از کمک (جبران میکنم) خوشم نمی اومد، و معتقد بودم کمک باید از ته دل باشه، اینکه اون شخص چون حالا من یا دیگری بهش کمکی کردیم خودشو ملزم بدونه که اونم یه جا کمک کنه دیگه ارزشی نداره، کمک باید از روی اخلاص باشه و از ته دل، به خاطر نیاز طرف مقابل نه به خاطر وظیفه و تلافی. قبل از بیان شخص و اظهار نیازش. نه وقتی درخواست کمک کرد و به اندازه کافی مستاصل شده.

البته اینا همه قبل از خوندن این آیه و تفسیرش بود.

همیشه، هر جا، هر موقعیتی بوده سعی کردم نهایت کمکی که میتونم رو به آدما بکنم، و در مقابل تا میتونم از هیچ کس کمک نگیرم، کارم رو خودم انجام بدم یا اگه نیاز به کمک بود به جای اطرافیان و دوستان، دنبال افرادی بگردم که این کمک یا خدمات به عنوان شغل باشه براشون، بدون حرف و سخنی و بدون ایجاد حس شرمندگی برای من و حس جبران برای اون ها اون خدمات رو انجام بدند و برند.

این آیه باعث شد کمی انتظار پیدا کنم، چون دستور خدا اینه، پس حتما آدما هم حواسشون هست!

بازم اصولا سعی کردم من نفر دوم باشم، یعنی هیچ وقت به آدمی که کاری رو براش انجام ندادم یا موقعیتش پیش نیومده اصطلاحا (رونندازم). درخواست کمکم رو پیش کسی ببرم که وقتی نیاز داشته کمکش کردم. که خودش چندین بار گفته انشالله جبران میکنم، حتما جبران میکنم، زشته این همه خوبی رو جبران نکنم، هرچقدر جبران کنم کمه و ...

اما 

چیزی که همیشه دیدم عکس این موضوع بوده.

و این روزها خیلی بیشتر از همیشه.

این روزها که این پایان نامه نحسِ پردردسرِ بی پایانِ پرمصیبت امانم رو بریده، فکرم رو مختل کرده، اعصابم رو به هم ریخته، حتی میزان درک منطقیم رو پایین آورده، کلمات در کسری از ثانیه از ذهنم می رند، جواب های ساده و منطقی به ذهنم نمی رسند، هر مشکل کوچیک و بی اهمیتی برام یه غول شده و اشکم رو درمیاره.

این روزها دقیقا همون ایام جبران میکنم دیگرانه، 

اما

باز یادگرفتم، این روزها بیشتر از همیشه یادگرفتم و معتقد شدم به هیچ کس نباید رو انداخت، از هیچ کس نباید کمک خواست، جبران که هیچ، آدمای این روزگار کمک کردن به خودشون رو وظیفه ی دیگران می دونند و در مقابل تا خرشون از پل جست کلا اون آدم رو فراموش می کنند.

 

البته همچنان معتقدم باید کمک کنم ، اما دیگه نه تا جایی که میتونم، نه قبل از اینکه اون فرد ازم بخواد، نه اینکه پیگیر باشم و سعی کنم بدونم کی کمک میخواد...

میگند : خوبی که از حد گذشت نادان خیال بد کند...

این روزا دیگه برای آدما فرقی نداره خوبی از حد بگذره یا نه.

 

نادان و دانا خوبی کردن رو وظیفه ی دیگران میدونند و وظیفه ی خودشون رو هم فقط داشتن یه زبون دراز.

 

نتیجه: دیگه نمیذارم در مقابل کمکی که به دیگران میکنم این جمله رو به زبون بیارند. میدونم نمیشه اما دلم میخواد در جوابشون بگم:

جبران نخواستم، آدم باش مزد دستم رو با برخورد بد نده، جبران کردن پیشکش.

 

با ربط:

1: فامیل جزء بی چشم و رو ترین افراد هستند.

2: دوستان نزدیک همیشه موقع نیازت نیستند!

3: دوستان دور و اون ها که روی کمکشون حساب نمی کردی همیشه با روی باز ازت استقبال می کنند.

4: وقتی کسی گفت جبران میکنم دیگه هیچ وقت ازش کمک نخواه، دقیقا منظورش این بوده که : ( به غلط کردم می ندازمت)

5: مامان بزرگم خدابیامرز میگفت: (ننه مردم این روزا درِ خیر رو بستند) و در جواب معنیش میگفت: یعنی کاری میکنند که از کار خیری که انجام دادی پشیمون بشی و دیگه برای دیگرانی که نیاز به کمک دارند کاری نکنی) چقدر قشنگ می گفت خدا بیامرز.

 

6: مردها که کلا آدم نیستند. ( این رو وقتی از دار دنیا فقط یه برادر داشته باشی اون رو هم هیچ وقت  کنارت نداشته باشی میفهمی)ناراحت 

 

 

 

 

 


[ جمعه ٢۳ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

عجیب دلم هوایی کربلا شده 

اسلام علیک یا اباعبدالله

 

[ چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

باید یه تابلوی بزرگ برای اتاقم آماده کنم و روش بگم با آب طلا بنویسند:

(هیما خبرت یه کار رو شروع کن انقدر دست دست نکن ، نمی میری)


واقعیت اینه که همیشه انقدر که شروع سخته، ادامه دادن سخت نیست.

یه هفته است عزا گرفتم برای نوشتن کلافهسختیش فقط نیم ساعت اول بود.

چرا من آدم نمی شم خودمم نمیفهمم.

 

 

 

 

[ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

حال روحم اصلا خوب نیست.

یه شعر طنز فکر میکنم ناصر فیض داره (یا سعید بیابانکی در هر حال حسش نیست سرچ کنم) میگه: 

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

شد شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم 

......... عوض کنم

خلاصه تا اخر میخواد عوض کنه البته کار به پوشک بچه و اینا نمی رسه.

 

و حالا من این روزها دوست دارم بگم: دلم میخواد     تمام دور و برم را عوض کنم

نمی دونم به اوضاع احوال بقیه حسودیم میشه، خسته شدم، دلم تنوع میخواد

نمی دونم...

بیشتر از هر چیز دلم گریه میخواد مثل همیشه.
(یه متنی خوندم نوشته بود خدا به زن نعمت گریه رو داد فقط هم به زن این نعمت خوب رو داد... ) 

 

بی ربط: 

1: وای خدا حالا تا یک هفته باید عکس نذری پزون ملت رو تو اینستا لایک کنیم... تا دیروز با شلوار پاره عکس میفرستاد از امروز با لباس مشکی داره قابلمه ی قیمه رو هم میزنه ...

2: به قول یه دوستی همیشه یه لباسی مانتویی چیزی بخر و نو نگه دار ، تا اون لحظه هایی که حوصله نداری و فقط یه لباس جدید حالتو جا میاره ازش استفاده کنی.

( بعد از یه افتتاحیه ی اینجوری دیگه دائم میشه ازش استفاده کرد)  الان یه کت نارنجی جییییییییغ پوشیدم، دخترونه ی دخترونه ( انقدر سفت بودم و کار ضمخت و مردونه کردم، دختر بودن داره یادم میره) 

 

 

[ شنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

این بهترین دیالوگی بود که میتونستم روز دختر بشنوم:قهقههخندهنیشخند

 

دوستم:( یک سال دیگه گذشت، بازم باید روز دختر رو بهت تبریک بگیم ، خبرت!

من موندم تا کی میخوای مقاومت کنی.

جونت بالا بیاد،  

دختر ترشیده روزت مبارک.)

من: وااااای مرسی عزیزم ،آره راس میگی قلبقلب چقدر خوووووووووب، البته سال دیگه انشالله بهم تبریک بگو.نیشخند
یه سال دیگه تا ترشیدگی مطلق مونده زبانزبانزبان 

دوستم: (بالاخره شوهرت میدیم حالا ببین.  )عصبانیعصبانیعصبانی

من: خندهخندهخنده آخی باشه سعیتو بکن.

ببین میخواید یه کمپین درست کنید ، با هم فعالیت کنید. منم بهتون بخندم؟
اگه خواستی که شماره ی مامان و جمیع خاله زنکای فامیل، به اضافه همکاران جدید و رئیس جدیده رو بدم خدمتتنیشخندنیشخند نیشخند

دوستم: (کوووووووووووووووووووووووووفت

فلسطین هم نتونست در مقابل اسرائیل مقاومت کنه)

من: (فلسطین کجا بود من ایرانم، ایران! از خود راضی

بعد اسرائیل کیه؟ حتما خواستگاراند؟

باشه عزیزم ،،من که امسال سر کارمم و با همه ی بدبختیاش خوشحال تر از همیشه. شماها هم در حال سبزی پاک کردن و پوشک بچه عوض کردن و قربون صدقه ی شوهر رفتن باشید سبزسبزسبز خخخخخخ )

دوستم:( زهرمااااار دیگه با من حرف نزن، خیلی هم خوبه این کارا)

 

من:نیشخندچشمکعینک

 


روز میلاد کریمه ی اهل بیت و روز دختر مباااااااااااااااااارکماچ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

یادش بخیر روزی جمله ی قصار شخصی این بود که ما در این مسئولیتمان کلی باید قرض بدهیم حتی با جیب خالی، باید خوب بشنویم و ... 

خلاصه ته حرفش این بود که این مسئولیتش غیر از کلاس و ابهت و احترام، میز و تلفن و نامه و مهر و کلاس، حتی لذت برگزاری برنامه ها و دیدن رضایت دانشجوها، دردسر هم دارد؛ مسئولیت سنگین هم دارد؛ حس میئولیت نسبت به تک تک افراد هم میدهد؛ شرایط ادم ها هم بخواهی یا نخواهی برایت مهم میشود و خودت را در مقابلشان مسئول میبینی و چه و چه.

اما راستش را بخواهی انگار برای من نه ابهت و احترامی آورد، نه هیچ وقت شد واقعا طبق وظایفی که داشتم بشود و بگذارند کاری را انجام دهم، نه دقیقه ای پیش آمد که بدون استرس برخورد های دیگران و قهرشان و جای خالیشان در مجموعه بتوانم حرفی بزنم نه حتی یک اتاق و یک صندلی به من رسید که حداقل به قول معروف روی آن بتمرگم.

ولی تا میتوانست برایم حس مسئولیت نسبت به حال و اینده ی ادم ها آورد و البته استرس مشکلات هچل هفت و بدبختی های شیش در چهار و قرض های بی پایانشان.

آدم هایی را دور خودم دیدم که من را فقط به حکم مسئول بودنم میپذیرفتند،بارها و بارها از بچگی ها و بی انصافی هایشان یا از آن مواقعی که راحت تنهایم گذاشتند فقط چون من چادری بودم درد کشیدم و رنجیدم ؛اما نمیدانم چه شد و چه میشد و چه میشود که موقع بدبختی هایشان فقط من یافت میشود.

و باز وقتی کار درست میشود فراموش میشوم.

کاش تمام میشد این مسئولیت که حداقل اعصابم و آن چندرغاز پول ماهانه هر ماه فدای قرض هایشان و مشکلاتشان نشود.

آدم هایی که حتی وقتی کارشان درست میشود یک زنگ یا پیام ناقابل نمیزنند که خبر بدهند فلانی ( به قول مامان : دستت بشکند ، کارم درست شد). 

و جالب اینکه تو باید دروغ هم بگویی، از قول او به دیگران تماس هم بگیری و تشکر هم بکنی.

 

 

[ شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یک وقت هایی زندگی متوقف میشود، جلو نمیرو، حتی درجا هم نمیزند،متوقف می شود و آن وقت هاست که دیگر نسخه ی هیچ دکتری دردت را دوا نمیکند وداروی شفابخشش در چنته ی هیچ عطاری پیدا نمیشود.

خودت هستی و خودت.

خودت میشوی و خودت.

و یک جوری، همان جوری که جدید باشد و دفعه های قبل ذهنت با آن آشنا نشده است را باید پیدا کنی و حال خودت را خوب کنی، 

باید خودت پیکان یا شاید ژیان زندگی ات را هل بدهی و از این سراشیبی بالاببری. 

این جور وقت هاست که یک کار دوساعته یک ماه طول میکشد، صدای موبایل ترسناک میشود و وقتی ساعتی کسی زنگ نمیزند سکوت از آن هم ترسناک تر.

از صدای گوشی  ذوق زده میشوی، میدوی و لابه لای پتو و تخت شاید هم وسط سجاده و چادر نماز گاهی هم بین لباس چرک ها پیدایش میکنی و ناگهان شادی به ترس تبدیل میشود میترسی که وای یعنی کیست؟ چه می گوید؟ چه کاری قرار بوده انجام بدهم و یادم رفته. 

این ها نشانه های همان درد بی درمان است. داروی حتمی هم ندارد گاهی میگیرد و ول میکند.

زندگیست و همین درد های بی درمانش.

اصلا زندگی بی این درد های بی درمان که زندگی نیست. شاید هم هست، نمیدانم.

 

الان دقیقا در وسط یکی از همین دردهای بی درمانم.

 

 

[ شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هیما ]


فیلم نوشت

 

 

 

 

همه ما دلمون میشکنه
من هر وقت دلم میشکنه میرم میدوم
وقتی میدوی اب بدنت از دست میره
دیگه به راحتی گریه ات نمیگیره

 

 

خیلی این جمله رو دوست داشتم، فقط مشکل اینه که این دیالوگ یه فیلم خارجیه، 

نمیدونم اینا فقط روزا دلشون میشکنه و میتونن برند بدوند یا شاید میشه شبا هم برند بدوند بدون اینکه کسی با دزد اشتباهشون نگیره...

 

 

 

[ جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

به مقادیری خاک جهت ریختن بر سر خود نیازمندیم

ناراحتناراحتناراحت

[ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

قربون برم خدارو یه بوم و دو هوا رو

این ور بوم سرما رو اون ور بوم گرما رو

 

یادآوری : شنبه 8 خرداد ...

ابروابروابرونگراننگراننگران

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

سخت ترین کار عالم ، ارتباط برقرار کردن با آدمای نچسبه!

خداروشکر حداقل تلگرام هست، آدم کمتر دلش میسوزه برای پیامایی که میده!

به دیوار انقدر پی ام میدادم حداقل یه تشکر میفرستاد، افتادم گیر سه تا آدم بوووووووووووووووووق که حال ندارند در جواب پی ام بگن : مرسی .

نمیدونم چرا من هر جا میرم در سردترین جو ممکن قرار میگیرم بعد باید فضا رو تغییر بدم تا بقیه ای که بعدن میاند دلسرد نشندخنثیخنثیخنثی

[ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

دُرُس میشِد!

ناراحتناراحتناراحت

 

(نکته: 
لهجه: اصفهانی
معنی : درست میشود
توضیح: وقتی شخصی در مقابل مشکلات به خودش امیدواری میدهد،
یا موقعی که از دیگران هیچ راهنمایی و کمکی برنمی آید و با این جمله به شخص میفهمانند که 1: تنها خودش میتواند کاری بکند، 2: بیشتر باید منتظر گذشت زمان باشد و تحمل کند.) 

 

[ چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

در نا امیدی بسی امید ...

1: هست

2: نیست

3: همه موارد 

4: هیچ کدام

ناراحتناراحتناراحت

[ پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

مَرد:

محل پرورش قناری یکی از اعضای فامیل بودیم، توضیح داد که قناری های نر رو از ماده ها جدا میکنیم، چون:

1: خیلی سروصدا میکنند و سر صداشون دیوونه کننده اس!

2:قناری های نر هیچ کاری برای ماده انجام نمیدند و ماده 6 ماه باید روی تخم ها و بعد جوجه ها بخوابه و مراقبشون باشه و بعد بهشون غذا بده و ضعیف میشه.

کامنت های درگوشی بانوان محترم فامیل:

فقط قناری های نر نیستند که...خنثی

ببین اینا هم فهمیدند صدای نر ها دیوونه کننده اس ، حالا چه قناری چه آدم ، وقتی غر میزنند باید یه جوری از شرشون خلاص شد...خنثی

خاک بر سر من که حالیم نبود و اون خواستگاره که کویت کار میکرد رو رد کردم، اگه اون شوهرم شده بود مثل این قناریه منم راحت بودم!خنثی

من: ههههه چه حالی میکنم خودماز خود راضی

 

و در کنار گل های پرورش یافته ی یکی از فامیل ها:

_(شمعدونی مثل مَرد میمونه):

سوال: ( این سوال باعث یه سکوت و لبخند 5 دقیقه ای شد) یعنی شمعدونی هم یه بند غر میزنه و هیچ خواصیتی نداره؟؟؟!!!!قهقهه

خب واقعا برام سوال شده بود دیگه ...نیشخند

این روزها :

سخت ترین اتفاق عالم اینه که حس کنی پشتت خالیه...ناراحت

روی ماه خودم:

این روزا یه کمی با خودم بیشتر کنار اومدم، یه جورایی انگار منم تونستم خودمو دوست داشته باشم، گاهی دلم میخواد یه کم خودمو تحویل بگیرم، مثل این روزا .

الهی قربون خودم برم.قلب

بعضی شیطنتام رو این روزا خیلی دوست دارم، برعکس قبل تر ها که از بابت هر کدومش مدت ها عذاب وجدان میگرفتم.

نمیدونم اعتماد به نفسمه یا خود واقعیمه که بعد از مدت ها داره خودشو نشون میده، هر چی هست، دوسش دارم.قلب

لذت کلمات:

بعضی کلمات بی نهایت شیرینند، بیانشون، فکر کردن بهشون، حتی استرس کشیدن به خاطرشون

بعضی وقتها چقدر خوبه که برای سوالات مسخره و همیشگی خاله زنک ها بالاخره یه جواب داشته باشی، چقدر خوبه ، چقدر خوبه، چقدر خوبهلبخند

این روزها درمقابل سوال های دیگران یه جواب دارم، هر چند اون هم مثل خودم، افکارم، طرز فکرم، مدلم، دیدم به دنیا و اصلا دنیایی که برای خودم دارم متفاوته ، اما خوبیش اینه در مقابل چشمای از حدقه بیرون زده ی خاله زنک ها لازم نیست توضیح بدی که سیر تا پیاز موضوع چیه .

فقط کافیه که بگی : بله، سر کار میرم.لبخند

عه، کجا؟ چی؟ چقدر میگیری؟ بیمه داری؟ رسمی هستی؟ و ... 

نکته: انتظار ندارم بشه در دهنشون رو بست همین که میتونم بگم بله خودش عالیه ، خخخخخخخ

 

 

 

 

[ دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ هیما ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما آدما فراموش کاریم و این شاید بزرگترین عیب ماست. این که مسائل روزانه رو فراموش کنی بده اما راه حلش یه نخ دور انگشته یا یه علامت پاک یادت نره یا یادداشت و... اما این که قرار های زندگیتو یادت بره خیلی بده یه وقتایی جوگیر میشی یا متحول میشی یا هرچی با خودت تصمیم میگیری که این کار رو دیگه انجام ندی یا وقتی بزرگ شدی این طوری نشی اما بعد از مدتی یادت میره یه روز به خودت میای میبینی همون طوری شدی که با خودت قرار گذاشته بودی مثلش نشی . این جا قصد دارم لحظه هایی رو به یاد بیارم که یادم رفته لحظه هایی که با خودم قول دادم یا حتی لحظه هایی که ازشون لذت بردم و لحظه هایی رو ثبت کنم که باید در آینده به خاطر بیارم. خوشحال میشم نظر بدین. خوشحال میشم شما هم بهم یاداوری کنین. یادتون باشه همون طور که شما منتظر نظرای جدیدین بقیه هم همین حسو دارن پس بی نظر از این جا نرین.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed