قالب وبلاگ

دلبرگ های روزانه من
 
نويسندگان

این بهترین دیالوگی بود که میتونستم روز دختر بشنوم:قهقههخندهنیشخند

 

دوستم:( یک سال دیگه گذشت، بازم باید روز دختر رو بهت تبریک بگیم ، خبرت!

من موندم تا کی میخوای مقاومت کنی.

جونت بالا بیاد،  

دختر ترشیده روزت مبارک.)

من: وااااای مرسی عزیزم ،آره راس میگی قلبقلب چقدر خوووووووووب، البته سال دیگه انشالله بهم تبریک بگو.نیشخند
یه سال دیگه تا ترشیدگی مطلق مونده زبانزبانزبان 

دوستم: (بالاخره شوهرت میدیم حالا ببین.  )عصبانیعصبانیعصبانی

من: خندهخندهخنده آخی باشه سعیتو بکن.

ببین میخواید یه کمپین درست کنید ، با هم فعالیت کنید. منم بهتون بخندم؟
اگه خواستی که شماره ی مامان و جمیع خاله زنکای فامیل، به اضافه همکاران جدید و رئیس جدیده رو بدم خدمتتنیشخندنیشخند نیشخند

دوستم: (کوووووووووووووووووووووووووفت

فلسطین هم نتونست در مقابل اسرائیل مقاومت کنه)

من: (فلسطین کجا بود من ایرانم، ایران! از خود راضی

بعد اسرائیل کیه؟ حتما خواستگاراند؟

باشه عزیزم ،،من که امسال سر کارمم و با همه ی بدبختیاش خوشحال تر از همیشه. شماها هم در حال سبزی پاک کردن و پوشک بچه عوض کردن و قربون صدقه ی شوهر رفتن باشید سبزسبزسبز خخخخخخ )

دوستم:( زهرمااااار دیگه با من حرف نزن، خیلی هم خوبه این کارا)

 

من:نیشخندچشمکعینک

 


روز میلاد کریمه ی اهل بیت و روز دختر مباااااااااااااااااارکماچ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

یادش بخیر روزی جمله ی قصار شخصی این بود که ما در این مسئولیتمان کلی باید قرض بدهیم حتی با جیب خالی، باید خوب بشنویم و ... 

خلاصه ته حرفش این بود که این مسئولیتش غیر از کلاس و ابهت و احترام، میز و تلفن و نامه و مهر و کلاس، حتی لذت برگزاری برنامه ها و دیدن رضایت دانشجوها، دردسر هم دارد؛ مسئولیت سنگین هم دارد؛ حس میئولیت نسبت به تک تک افراد هم میدهد؛ شرایط ادم ها هم بخواهی یا نخواهی برایت مهم میشود و خودت را در مقابلشان مسئول میبینی و چه و چه.

اما راستش را بخواهی انگار برای من نه ابهت و احترامی آورد، نه هیچ وقت شد واقعا طبق وظایفی که داشتم بشود و بگذارند کاری را انجام دهم، نه دقیقه ای پیش آمد که بدون استرس برخورد های دیگران و قهرشان و جای خالیشان در مجموعه بتوانم حرفی بزنم نه حتی یک اتاق و یک صندلی به من رسید که حداقل به قول معروف روی آن بتمرگم.

ولی تا میتوانست برایم حس مسئولیت نسبت به حال و اینده ی ادم ها آورد و البته استرس مشکلات هچل هفت و بدبختی های شیش در چهار و قرض های بی پایانشان.

آدم هایی را دور خودم دیدم که من را فقط به حکم مسئول بودنم میپذیرفتند،بارها و بارها از بچگی ها و بی انصافی هایشان یا از آن مواقعی که راحت تنهایم گذاشتند فقط چون من چادری بودم درد کشیدم و رنجیدم ؛اما نمیدانم چه شد و چه میشد و چه میشود که موقع بدبختی هایشان فقط من یافت میشود.

و باز وقتی کار درست میشود فراموش میشوم.

کاش تمام میشد این مسئولیت که حداقل اعصابم و آن چندرغاز پول ماهانه هر ماه فدای قرض هایشان و مشکلاتشان نشود.

آدم هایی که حتی وقتی کارشان درست میشود یک زنگ یا پیام ناقابل نمیزنند که خبر بدهند فلانی ( به قول مامان : دستت بشکند ، کارم درست شد). 

و جالب اینکه تو باید دروغ هم بگویی، از قول او به دیگران تماس هم بگیری و تشکر هم بکنی.

 

 

[ شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یک وقت هایی زندگی متوقف میشود، جلو نمیرو، حتی درجا هم نمیزند،متوقف می شود و آن وقت هاست که دیگر نسخه ی هیچ دکتری دردت را دوا نمیکند وداروی شفابخشش در چنته ی هیچ عطاری پیدا نمیشود.

خودت هستی و خودت.

خودت میشوی و خودت.

و یک جوری، همان جوری که جدید باشد و دفعه های قبل ذهنت با آن آشنا نشده است را باید پیدا کنی و حال خودت را خوب کنی، 

باید خودت پیکان یا شاید ژیان زندگی ات را هل بدهی و از این سراشیبی بالاببری. 

این جور وقت هاست که یک کار دوساعته یک ماه طول میکشد، صدای موبایل ترسناک میشود و وقتی ساعتی کسی زنگ نمیزند سکوت از آن هم ترسناک تر.

از صدای گوشی  ذوق زده میشوی، میدوی و لابه لای پتو و تخت شاید هم وسط سجاده و چادر نماز گاهی هم بین لباس چرک ها پیدایش میکنی و ناگهان شادی به ترس تبدیل میشود میترسی که وای یعنی کیست؟ چه می گوید؟ چه کاری قرار بوده انجام بدهم و یادم رفته. 

این ها نشانه های همان درد بی درمان است. داروی حتمی هم ندارد گاهی میگیرد و ول میکند.

زندگیست و همین درد های بی درمانش.

اصلا زندگی بی این درد های بی درمان که زندگی نیست. شاید هم هست، نمیدانم.

 

الان دقیقا در وسط یکی از همین دردهای بی درمانم.

 

 

[ شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ هیما ]


فیلم نوشت

 

 

 

 

همه ما دلمون میشکنه
من هر وقت دلم میشکنه میرم میدوم
وقتی میدوی اب بدنت از دست میره
دیگه به راحتی گریه ات نمیگیره

 

 

خیلی این جمله رو دوست داشتم، فقط مشکل اینه که این دیالوگ یه فیلم خارجیه، 

نمیدونم اینا فقط روزا دلشون میشکنه و میتونن برند بدوند یا شاید میشه شبا هم برند بدوند بدون اینکه کسی با دزد اشتباهشون نگیره...

 

 

 

[ جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

به مقادیری خاک جهت ریختن بر سر خود نیازمندیم

ناراحتناراحتناراحت

[ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

قربون برم خدارو یه بوم و دو هوا رو

این ور بوم سرما رو اون ور بوم گرما رو

 

یادآوری : شنبه 8 خرداد ...

ابروابروابرونگراننگراننگران

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

سخت ترین کار عالم ، ارتباط برقرار کردن با آدمای نچسبه!

خداروشکر حداقل تلگرام هست، آدم کمتر دلش میسوزه برای پیامایی که میده!

به دیوار انقدر پی ام میدادم حداقل یه تشکر میفرستاد، افتادم گیر سه تا آدم بوووووووووووووووووق که حال ندارند در جواب پی ام بگن : مرسی .

نمیدونم چرا من هر جا میرم در سردترین جو ممکن قرار میگیرم بعد باید فضا رو تغییر بدم تا بقیه ای که بعدن میاند دلسرد نشندخنثیخنثیخنثی

[ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

دُرُس میشِد!

ناراحتناراحتناراحت

 

(نکته: 
لهجه: اصفهانی
معنی : درست میشود
توضیح: وقتی شخصی در مقابل مشکلات به خودش امیدواری میدهد،
یا موقعی که از دیگران هیچ راهنمایی و کمکی برنمی آید و با این جمله به شخص میفهمانند که 1: تنها خودش میتواند کاری بکند، 2: بیشتر باید منتظر گذشت زمان باشد و تحمل کند.) 

 

[ چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

در نا امیدی بسی امید ...

1: هست

2: نیست

3: همه موارد 

4: هیچ کدام

ناراحتناراحتناراحت

[ پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

مَرد:

محل پرورش قناری یکی از اعضای فامیل بودیم، توضیح داد که قناری های نر رو از ماده ها جدا میکنیم، چون:

1: خیلی سروصدا میکنند و سر صداشون دیوونه کننده اس!

2:قناری های نر هیچ کاری برای ماده انجام نمیدند و ماده 6 ماه باید روی تخم ها و بعد جوجه ها بخوابه و مراقبشون باشه و بعد بهشون غذا بده و ضعیف میشه.

کامنت های درگوشی بانوان محترم فامیل:

فقط قناری های نر نیستند که...خنثی

ببین اینا هم فهمیدند صدای نر ها دیوونه کننده اس ، حالا چه قناری چه آدم ، وقتی غر میزنند باید یه جوری از شرشون خلاص شد...خنثی

خاک بر سر من که حالیم نبود و اون خواستگاره که کویت کار میکرد رو رد کردم، اگه اون شوهرم شده بود مثل این قناریه منم راحت بودم!خنثی

من: ههههه چه حالی میکنم خودماز خود راضی

 

و در کنار گل های پرورش یافته ی یکی از فامیل ها:

_(شمعدونی مثل مَرد میمونه):

سوال: ( این سوال باعث یه سکوت و لبخند 5 دقیقه ای شد) یعنی شمعدونی هم یه بند غر میزنه و هیچ خواصیتی نداره؟؟؟!!!!قهقهه

خب واقعا برام سوال شده بود دیگه ...نیشخند

این روزها :

سخت ترین اتفاق عالم اینه که حس کنی پشتت خالیه...ناراحت

روی ماه خودم:

این روزا یه کمی با خودم بیشتر کنار اومدم، یه جورایی انگار منم تونستم خودمو دوست داشته باشم، گاهی دلم میخواد یه کم خودمو تحویل بگیرم، مثل این روزا .

الهی قربون خودم برم.قلب

بعضی شیطنتام رو این روزا خیلی دوست دارم، برعکس قبل تر ها که از بابت هر کدومش مدت ها عذاب وجدان میگرفتم.

نمیدونم اعتماد به نفسمه یا خود واقعیمه که بعد از مدت ها داره خودشو نشون میده، هر چی هست، دوسش دارم.قلب

لذت کلمات:

بعضی کلمات بی نهایت شیرینند، بیانشون، فکر کردن بهشون، حتی استرس کشیدن به خاطرشون

بعضی وقتها چقدر خوبه که برای سوالات مسخره و همیشگی خاله زنک ها بالاخره یه جواب داشته باشی، چقدر خوبه ، چقدر خوبه، چقدر خوبهلبخند

این روزها درمقابل سوال های دیگران یه جواب دارم، هر چند اون هم مثل خودم، افکارم، طرز فکرم، مدلم، دیدم به دنیا و اصلا دنیایی که برای خودم دارم متفاوته ، اما خوبیش اینه در مقابل چشمای از حدقه بیرون زده ی خاله زنک ها لازم نیست توضیح بدی که سیر تا پیاز موضوع چیه .

فقط کافیه که بگی : بله، سر کار میرم.لبخند

عه، کجا؟ چی؟ چقدر میگیری؟ بیمه داری؟ رسمی هستی؟ و ... 

نکته: انتظار ندارم بشه در دهنشون رو بست همین که میتونم بگم بله خودش عالیه ، خخخخخخخ

 

 

 

 

[ دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یه وقتایی به دوستام حسودیم میشه.

زنگ میزنند، پیام میدند و بعضی مسائلی رو مطرح میکنند که مطمئنم به هیچ کس دیگه نگفتند و نمیتونند بگند، درد و دل میکنند یا راهنمایی میگیرند یا اصلا مستقیم میگند که به روحیه دادن هام احتیاج دارند.

حرفایی میزنند که حتی میدونند من از شنیدنش خوشم نمیاد یا برای خودم محدودیت در این زمینه گذاشتم و اونا هم میدونند اما بازم میگند، چون میدونند در هر حال گوش میکنم و سعی میکنم حس و حالشون رو درک کنم یا لااقل بپذیرم.

و آخرش هم میگند نمیدونم چرا دلم میخواست این چیزا رو به تو بگم، چون تا آخر گوش میکنی، چون مخالفت نمیکنی حتی وقتی خودت از اون موضوع بدت میاد، چون وقتی باهات حرف میزنم سبک میشم.

اما من ، هیچ کدومشون نیستند که این طوری باشند، ساعت ها از وقتشون بزنند به خاطر من.

مهم نیست کسی فکر کنه حس خودشیفتگی یا در اصطلاح اصلی ( خود ککه پنداری) دارم یا نه.

اما در این حد خودمو شناختم که بدونم واقعا همچین نوع برخوردی دارم .اما چرا هیچ دوستی مثل خودم کنارم ندارم .

گریهگریهگریه

دلم خودمو میخواد.

[ شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

وقتی صبح یهو چشمتو باز کنی و دلت هوای روزای بی نظیر کارشناسی رو بکنه :

ترم 5 بودیم شاید و کلاس دو واحدی شعرای معاصر ( یا یه همچین عنوانی) و استادی که محبوب دل همه بود ، حرف که میزد کتاب که معرفی میکرد به شب نرسیده تمام نسخه های موجود از اون کتاب توی دانشگاه به امانت رفته بود.

یه روز با تمام ذوق از شعر نیما در مورد میرداماد گفت:

چقدر هنوز هم تک تک اون روزها برام شیرین و خاطره انگیزند، 

اینم اون شعر، امیدوارم استاد عسگری هر جا که هست سلامت باشه و مثل همیشه موفق

من ز میرداماد، شنیدستم
که چو بگزید بن خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که: (( من ربک؟، من ؟ ))

میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی ست - بدو داد جواب -
اسطقسات دگر زو متقن 

حیرت افزودش از این حرف، ملک 
برد این واقعه پیش ذوالمن
که: زبان دگر این بنده ی تو
می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت :
تو به این بنده من حرف نزن 
او در آن عالم هم، زنده که بود،
حرفها زد که نفهمیدم من!

خنده


[ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

یه وقتایی، یه لحظه هایی چقدر دلم برات تنگ میشه، 

یه لحظه هایی با هم بودن دوتا دوست منو میبره به تموم سال های با هم بودنمون.

دلم برای تموم اون لحظه های تکرار نشدنی تنگه.

و چقدر حس بدیه دیدن شوهرت، کسی که ما رو از هم کیلومتر ها جدا کرد.

به اندازه ی تمام حسادت نداشته ی تو و قلبت که پر از محبته من به اینکه دخترت هر روز بیشتر شبیه پدرش میشه حسودی میکنم.

یعنی دخترت هم به خوبی خودت میشه؟!

 

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

عزیزی میگفت: 

آدما رو نفهم در نظر بگیر تا هر از گاهی، وقتی یهو یه حرکت سنجیده و فکر شده انجام میدند سر ذوق بیای و انرژی بگیری،

نه اینکه انقدر فهمیده و عاقل در نظر بگیری که هر بار که حرکتی انجام میدند اگه عاقلانه باشه حس کنی توانایی شون بیشتر از این حرفا بود و اگه احمقان باشه یهو بی اندازه دلسرد بشی.

چقدر درست میگفت...

[ پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

( کلا این پست ارزش خوندن نداره ها ولی دلم گرفته دوست دارم بنویسم، شماها لطفا نخونید)

 

بعضی وقتا یه موضوع مسخره باعث میشه دلت بگیره.

یعنی در اصل باعث میشه یاد خیلی چیزا بیوفتی و همزمان هم اتفاقات بد جدیدی بیوفته.

شایدم همون قانون جذب باشه.

مثل امشب. 

چندتا اتفاق بد مسخره پشت سر هم. و حالا: داداش خان بعد از قرن ها اومده اتاق من خوابید و بعد از قرن ها خودشو خیس کرد رو تخت من گریهگریهگریه

و وقتی از شدت عصبانیت پناه بردم به تلگرام چیزی دیدم که بدتر اعصابمو به هم ریخت.

دلم نمیخواد دیگه یه هیچ چیز و هیچ کس اعتماد کنم ، حتی به کلمات اطمینان بخش مامان ( خیالت راحت خیس نمیکنه) و همه ی ادمای دیگه .

کاش یه وقتایی بود میشد آدما رو در روی هم قرار بگیرند و هر چی تو دلشون هست رو با بلند ترین صدا فریاد بزنند، سر هم داد بکشند و عصبانیتشون رو خالی کنند، تا دلشون اروم بشه، صاف بشه، یادشون بره و بعد دوباره زندگی جریان پیدا کنه.

مسخرس با کینه ادامه دادن و یه حرفایی رو تا داد نزنی دلت آروم نمیشه. 

[ سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

گاهی وقتا چقدر زوره ببینی به خاطر دختر بودن، به جرم دختر بودن ، از خیلی چیزا محرومی.

تو جامعه ای هستی که ادعا داره دست تو رو باز گذاشته اما انقدر بند های نامرئی به دست و پات هست که میمونی.

تو محکومی به همیشه ساکت بودن، محکومی به انجام همه ی صفات خوب در مقابل دیگرانی که حتی یکی از اون صفات رو هم رعایت نمیکنند. فقط چون زنی ، چون دختری.

باید مودب باشی، باید آروم باشی، تو باید متین باشی حتی اگه دیگرون گستاخ باشند، حتی اگه بدترین برخورد ها رو ببینی.

مطیع باشی چون زنی ، چون کاری از دستت برنمیاد!

باید عادت کنی به همیشه دوم بودن. چون اول ها همیشه باید مرد باشند! 

باید عادت کنی مردها اجازه دارند زور بگند،هر وقت خسته شدند، یا دلشون خواست زورشون رو به رخ بکشند، یا خواستند برتری شون رو نشون بدند میتونند داد بکشند و تو اون صدای انکر الاصواتشون رو تحمل کنی و تو محکومی که اون صدا رو تحمل کنی. و به خودت بقبولونی که مرد هست دیگه وقتی عصبانی میشه داد میزنه، مرد هست دیگه چاره ای نیست .

و درون نازک و لطیف زنانه ات هر بار با یک صدای بلند، بشکنه، فرو بریزه، متلاشی بشه چون زنی.

، اما تو حق نداری غر بزنی، تو اجازه نداری ناله کنی، باز هم چون طرف مقابل مرد هست دیگه ! مرد و کارای مردونه رو چه به غر غر های زن؟ اصلا یه زن چه میفهمه مرد چه شرایطی داره؟!!!!

حق نداری حرفی بزنی چون حرف زدنت میشه زبون درازی ، میشه بی ادبی، با منطق باشه یا بی منطق، نشون از بی منطقی تو داره ، چون منطق یک زن سکوت اونه. ولی مرد ها میتونند زور بگند میتونند بی منطق باشند، میتونند درک نکنند چون مردند!

( نکته : نیاید بگید زن ها باید خودشون این طرز فکر رو از بین ببرندا، از بین بردن طرز فکر وقتی هیچ مردی نخواد بشنوه و بپذیره و وقتی تو مجبوری در دنیای مردانه حضور داشته باشی یعنی هیچ.)

 

[ دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

گاهی دلم میخواد یه نفر رو پیدا کنم، بر خلاف همه من دوتا گوش نمیخوام، نمیخوام با کسی درد و دل کنم، من دوتا چشم میخوام که بدون اینکه لازم باشه ساعت ها براش توضیح بدم که از چی دلگیرم و بعد تازه چپکی بفهمه خودش ببینه.

یه نفر که ببینه ، که شعور داشته باشه ، بفهمه، بفهمه این حس مزخرف ( از اینجا مونده و از اونجا رونده ) بودن یعنی چی ؟!ببینه بعضی وقتا چقدر ناجوان مردانه سر من میشه آماج کاسه کوزه ها .

 

بد بختی اینه نه سر پیازم ، نه ته پیازم، نه وسط پیازم، انگار من اون قسمت سبز شده ی بالا سر پیاز لعنتی ام . گریهگریهگریه

خسته شدم از توضیح دادن های بی نتیجه برای آدم های مثلا تیز ، که اتفاقا خیلی چیزا رو نمیفهمند. و اصرار هم دارند بدونند.

 

[ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

نمیدونم این ضرب المثل مال ماست یا شهرای دیگه هم دارند ولی ما که اصولا میگیم مهمون خر صاحب خونس.

هر جا گفت باید بشینه، هر چی آورد باید بخوره.

اممما نکته اینجاست که نمیدونم چرا واسه ما برعکسه.

انگار ما خر مهمونا شدیم.

 

 

نتیجه: دوستم رفته از چندین کارشناس دینی پرسیده که ( فامیل شوهرش جزء صله ی رحم اون حساب میشند) و جواب شنیده : نه

و از امسال عید با خیال راحت از شر فک و فامیل پر دردسر شوهرش راحت شده.

منم باید برم یه تبصره ای ماده واحده ای چیزی بیابم که از شر این صله ی رحم به شدت بی رحم فک و فامیل سلطان بانو خلاص بشم.

راه حل دیگه هم اینه که برای سال دیگه شده در کارخونه ی آجر پزی هم کار کنم یه کار گیر بیارم که عید مثل جناب داداش خان از شر این دید و بازدیدای مسخره و خرکاری های مسخره تر از اون خلاص بشم.

فعلا هم برم دسر درست کنم خنثیخنثیخنثی

 

[ پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

قصد داشتم در ادامه ی پستای دیشب ، بیام و در مورد 95 و روزهای اولش و حکایت سالی که نکوست رو بنویسم اما امشب در همین لحظه ، داغ داغ، یه جمله از یه دوست خیلی قدیمی بدجوری بهم انرژی داد .

میخوام همیشه یادم بمونه:

 

والا با این همه مشکلات زندگی تنها کسی که همچنان تو سنگر خوش بینی مونده تویی که انقد پررویی از رو نمیری

 

[ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

یک سال دیگه هم گذشت ، طبق عادت همیشگیم امسال هم  روزای آخر سال رو میخواستم به مرور اتفاقات بگذرونم و وسط خونه تکونی و صدای قیژ قیژ پاک شدن شیشه یه دور سال رو مرور کنم اما امسال خیلی خیلی متفاوت تر بود.

مرور حوادث امسال وسط بدو بدو کردنام گذشت.

94 تا بهمن برام یک سال بی روح بود که الکی روزها کش پیدا میکرد، یه روز روزها و حتی هفته ها تکرار میشد، پر از بی حوصلگی ، موکول کردن به آینده، خواب هایی از جنس فرار از بیداری،و البته درد و دارو و دکتر و دکتر و دکتر.

اما یهو تو اسفند انگار همه چیز تازه به جریان افتاد، و تا لحظه ی آخر ادامه داشت، 

94 را به طور کل دوست نداشتم اما ازش بیزار هم نبودم مثل 93 .

لحظه های دوست داشتنیی برام به  یادگار گذاشت که خیلی شیرین بود.

هیمای 29 ساله :

94 در حالی داره میگذره که وارد 29 سالگی شدم، شاید باید یک سال دیگه صبر کنم تا با تمام وجود بیام بنویسم دهه سوم زندگیم گذشت ، اما من این روزها این حس رو دارم.

به سال هایی فکر میکنم که تازه پا تو بیست سالگی گذاشته بودم، پر از سردرگمی، پر از بی خبری، نمیدونستم چی میخوام ، فقط میدونستم اونی که بقیه ی میخواند، اونی که تو ذهن همه فرو میره که باید حتما بشه رو نمیخوام.

نمیدونستم چی قراره بشه و اصلا چطوری بشه بهتره، فقط دلم میخواست با سرعت برق و باد سال های بیست سالگی بگذره، و الان از اون روزا 7-8 سال میگذره.

آخر 94 برام خیلی خیلی شیرین بود، هر روز به این فکر میکردم که گذشت، 8 سال از سال هایی که فکر میکردی هنوز محکم نیستی و با یه حرف ، با یه باد ممکنه بلرزی و وقتی به خودت بیای که همه چیز تموم شده باشه و خراب شده باشه گذشت . 

یه بار تو این 7-8 سال تا مرز خرشدگی پیش رفتم ولی خداروشکر به خیر گذشت.لبخند

رفتن :

دو نفر از بینمون رفتند: مادربزرگ یا به اصطلاح خودمون ( مادرجون) بدون درد ، در آرامش،

و خاله : که هم رفته و هم هست، جسم خسته ای که 10 ماهه روی تخت بیمارستانه و نمیدونم چرا خدا هیچ دعایی رو در این مورد مستجاب نمیکنه، چه اون روزایی که با اشک و آه ازش شفای کامل میخواستیم ، چه این روزا که ازش میخوایم دیگه زجر کشیدن خاله رو نبینیم و خاله به آرامش برسه .ناراحت

نشریه :

دیگه هیچ جوره باورم نمیشد این اتفاق بیوفته، هیچ امیدی هم نداشتم، هر لحظه تک تک سلولای بدنم داد میکشیدند که الکی خودتو خسته نکن، این بارم در نمیاد. هر بار و با نوشتن هر متن ، برای خودم گفتم الکی زور نزن، اما بازم یه حسی میگفت حتی اگه درنیاد تو کاری کن که بعد عذاب وجدان نگیری که اگه اینو نوشته بودم، اگه این حرف رو نزده بودم ، یا زده بودم الان نشریه منتشر شده بود.

آخر کار فقط فکرم این بود که اگه هیچ کاری از دستم برنمیاد حداقل بیدار بمونم، هی پی ام بدم، هی غر بزنم شاید همینم فایده ای داشته باشه.

و بعد انقدر سریع اتفاق افتاد که حتی نتونستم به سبک خودم خوشحال بشم، بتونم یه جای خلوت و آروم بشینم و تک تک صفحات رو نگاه کنم و لبخند بزنم و آروم اشکم سرازیر بشه و خستگیم در بره .

فقط تو اوج خستگی تونستم چند دقیقه ای بشینم جلوی دسته های نشریه و هی بشمرمشون و بگم بالاخره شد، بعد از 3 سال بالاخره منم معنی انتشار نشریه رو فهمیدم .

طرح : 

طرح امسال دوست داشتنی بود، با وجود بی انصافی یا شاید بچگی ، یا بیشعوری یا نفهمی ، یا همه ی این واژه ها به اضافه  ده بیست تا واژه ی دیگه توسط چند تا آدم که نمیفهمم دقیقا فازشون چی بود . اما در کل روزهای خوبی بود، 

یکی از باحال ترین سوتی های عمرمو دادم اما انقدر خوب نقش بازی کردم که اصلا لو نرفتم وفقط خودم فهمیدم، بماند ...قهقههقهقهه خودم که پخش زمین میشم وقتی بهش فکر میکنم .

بقیه ی اتفاقات 94 رو هم حالشو ندارم بنویسم ... 

 

 

 

 

[ شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

هیچ وقت مثل این روزا نوشتن توی وب برام دغدغه نشده بود، چندین روزه که میخوام بنویسم و نمیشه.

خیلی شیرینه که بعد از یکی دوماه به وبت سربزنی و با چندتا کامنت مواجه بشی، اونم از کسایی که دوستشون داری، دوستای مجازی بامعرفتی که حتی وقتی نیستی هم فراموشت نمیکنند.

انقدر حرف برای گفتن دارم که در چند پست مینویسم اما اینجا و تو این پست میخوام عید رو  تبریک بگم به تک و توک همراهای همیشگی اما با معرفت اینجا. 

مرسی که هستید ، حتی وقتایی که من نیستم .قلبقلبقلب

[ شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

ای کاش یادمون باشه وقتی دروغ میگیم و فاتحانه لبخند میزنیم ، سکوت طرف مقابل رو نشونه حماقت ندونیم، این سکوت یعنی اینکه میفهمم داری دروغ میگی اما به احترامت چیزی نمیگم.

و این سکوت یعنی کم کم تو از درجه اهمیت به درجه قابل تحمل و کم کم به غیر قابل تحمل در ذهن اون شخص تبدیل میشی.

 

[ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

_ کاش تو ساعتای روزانه عین این بازی ها و مسابقات یه سه چهار ساعت هم میذاشتند که در صورت نیاز بتونی یه امتیاز بدی و اونا رو بگیری،

آخه خب همین طوری 24 ساعت کمه آدم به کارای روزانش نمیرسه دیگه هر لحظه هم که یه ایده به ذهن میزنه، یعنی من فقط یه دفتر دارم از ایده هایی که قرار شده بعدن انجام بدم،

خب خسته شدم انقدر به خودم گفتم، بعد از پایان نامه، بعد از دانشگاه، بعد از عید ...

و خب هر بار هزار و یه کار جدید هم پیدا میشه .نگران

 

_ دلم گرفته دوست دارم دعوا کنم...

 

_ تو انشای روزای مدرسه مقدمه داشتیم و متن و نتیجه

فعلا من فقط یه نتیجه دارم مقدمه و متن طلبتون

نتیجه:

یه وقتایی بذار برای اینکه بشینی و سنگاتو وا بکنی، با خودت ، با دیگران .

وقتی حرفا زیاد رو دل آدم بمونه میشه داد و دعوا.

آدما باید این موقعیت رو داشته باشند که نظر بدند ، که انتقاد کنند، که گاهی درد و دلشون رو با صدای نیمه بلند بهت بگند، که اروم بشند، که تو هم بشنوی و خودت رو اصلاح کنی،

اگه نذاشتی ؛ اگه دهنشونو بستی، میشه دعوا ، میشه قهر، و گاهی هم خدافظی برای همیشه .

وقتی دهن کسی بسته باشه دلیل بر رضایتش نیست...

وقتی نذاری اطرافیانت حرف بزنند ، از بودن در کنارت خسته میشند...

 

 

[ شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ هیما ]

این متن زیبا رو تازگی ها خوندم و سعی کردم تا میتونم منتشرش کنم.

همه ی ما این مشکل رو داریم که چیزی که در ذهنمون هست رو کامل نمیتونیم به دیگرون منتقل کنیم. پس بد نیست این متن رو بخونیم.

 

معلمی داشتیم که سر کلاس تمرین جالبی به ما می‌داد. می‌گفت روبروی کلاس بایستیم و سعی کنیم ریتم و ملودی یکی از آهنگ‌هایی را که بسیار دوست داریم برای بچه‌ها اجرا کنیم. حق نداشتیم کلمه‌ای بر زبان بیاوریم و تنها باید با “آم و اوم و دیدیم و دودوم” می‌کوشیدیم که به بقیه‌ی بچه‌ها بگوییم که چه آهنگی مد نظر ماست. با وجودی که تعداد آهنگ‌ها در آن سالها خیلی کم بود (بیست و دو بهمن، خمینی ای امام، پای به هر طرف بنه بهار را صدا بزن، ای مجاهد شهید مطهر، گل می‌روید به باغ گل می‌روید و چند مورد سرود دیگر)، معمولاً‌ در انتقال پیام خود به هم کلاسی‌ها موفق نبودیم. چقدر عصبی می‌شدیم وقتی که موسیقی با جزییات در ذهنمان نواخته می‌شد اما بر زبانمان جاری نمی‌شد و برایمان عجیب بود که چرا هم‌کلاسی‌ها، با وجود وضوح آهنگ و موسیقی، نمی‌توانند نام آن را حدس بزنند.

معلم مان، هر وقت که در این کار شکست می‌خوردیم، پیروزمندانه می‌ایستاد و توضیح می‌داد که: بچه‌ها. همه‌ی زندگی همین است. آن چیزی که در ذهن شما شفاف و واضح است و به نظر خودتان به صورت مشخص و واضح بیان می‌کنید، برای طرف مقابل‌تان به سادگی قابل درک نیست. بعدها در خانه و زندگی، بارها و بارها این بازی تلخ را تجربه خواهید کرد.

بعدها که بیشتر مطالعه کردم، فهمیدم که این دغدغه‌ی معلم مدرسه، پدیده‌ای است که در حوزه ارتباطات و خطاهای شناختی ذهن، به صورت گسترده مورد مطالعه قرار گرفته و به عنوان Curse of knowledge یا «شومی دانستن» شناخته می‌شود.

اگر در نگارش، توانمند باشید و بخواهید اصول و مبانی نگارش را، به کسی که به زیبایی شما نمی‌نویسد منتقل کنید،

اگر درد جدایی را تحمل کرده باشید و بخواهید عمق آن را برای دوست خود توصیف کنید،

اگر لذت موفقیت را تجربه کرده باشید و بخواهید برای کسی که جوان تر از شماست، از طعم و رنگ و بوی آن بگویید و او را برانگیزید،

اگر شکست و “از دست دادن” برایتان معناهای جدیدی در زندگی خلق کرده باشد و بخواهید آن معناها را به کسی که “نعمت از دست دادن” را تجربه نکرده است بیان کنید،

اگر بخواهید حرفی را که سالها در موردش خوانده‌اید یا فکر کرده‌اید، برای من که در آن مورد کمتر فکر یا مطالعه کرده‌ام، توضیح دهید،

احتمالاً این پدیده را به خوبی درک خواهید کرد.

یادم می‌آید که یک بار در مدرسه، با بچه‌ها هماهنگ کردم که می‌خواهم بوی گل سوسن و یاسمن آمد را انتخاب کنم و وقتی پای تخته رفتم، با زدن دو قاشق به هم، آهنگ ابتدای آن را (که یک تق – تتق ساده بود و فکر می‌کنم در اصل هم توسط قاشق نواخته شده بود!) شبیه سازی کردم. بچه‌ها کمی ژست متفکرانه گرفتند و گفتند: اجازه!‍ این آهنگ بوی گل سوسن و یاسمن آمد نیست؟

چهره‌‌ی من و بچه‌ها از لبخند رضایت پر شد. دیگر معلم نمی‌توانست درس هفته‌های گذشته‌ی خود را دوباره تکرار کند و درباره‌ی مهم‌ترین مشکل زندگی آینده‌ی ما صحبت کند.

معلم مدرسه – که آقای مهربانی نام داشت و واقعاً هم مهربان بود – گفت:

شعبانعلی! یک نکته را به خاطر داشته باش. تو موسیقی ذهن خودت را به آنها منتقل نکردی. تو یک موسیقی را که خود آنها شنیده بودند به آنها یادآوری کردی. مهم‌ترین مشکل زندگی آینده شما وقتی است که می‌خواهید موسیقی‌های ذهن خود را برای یکدیگر تعریف کنید، اما طرف مقابل‌تان، موسیقی‌ مورد نظر شما را نشنیده است و موسیقی‌های دیگری را در ذهن دارد!

[ جمعه ۱۸ دی ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ هیما ]

بعضی وقتا از خودم بدم میاد

وقتی میبینم صاف و خالص هر کاری از دستم بربیاد واسه دیگران میکنم بدون هیچ طمعی و هدفی واسه جبران متقابل یا هر چی .

اون وقت آدهایی رو میبینم که حتی سلام کردنشون هم با حساب دودوتا چهارتاست، اگه واسشون نفع نداشته باشه سلام هم نمیکنند. 

دلم میسوزه واسه تک تک لحظه هایی که برای کمک به این جور آدما صرف کردم.

عصبانیعصبانیعصبانی

 

 بعدا نوشت: چرا باید دلم بسوزه از بابت کمک هایی که به این نوع آدم ها کردم؟ 

جواب: چون این جور آدما دیگرون رو هم مثل خودشون میبینندف چون فکر میکنند همه باید یه مطامعی داشته باشند که کمک یا به اصطلاح خوش خدمتی میکنند .

و این حرف و تفکر دردناکه.

 

 

[ چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ هیما ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما آدما فراموش کاریم و این شاید بزرگترین عیب ماست. این که مسائل روزانه رو فراموش کنی بده اما راه حلش یه نخ دور انگشته یا یه علامت پاک یادت نره یا یادداشت و... اما این که قرار های زندگیتو یادت بره خیلی بده یه وقتایی جوگیر میشی یا متحول میشی یا هرچی با خودت تصمیم میگیری که این کار رو دیگه انجام ندی یا وقتی بزرگ شدی این طوری نشی اما بعد از مدتی یادت میره یه روز به خودت میای میبینی همون طوری شدی که با خودت قرار گذاشته بودی مثلش نشی . این جا قصد دارم لحظه هایی رو به یاد بیارم که یادم رفته لحظه هایی که با خودم قول دادم یا حتی لحظه هایی که ازشون لذت بردم و لحظه هایی رو ثبت کنم که باید در آینده به خاطر بیارم. خوشحال میشم نظر بدین. خوشحال میشم شما هم بهم یاداوری کنین. یادتون باشه همون طور که شما منتظر نظرای جدیدین بقیه هم همین حسو دارن پس بی نظر از این جا نرین.
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed